پس کی نوبت خودت میرسه وهاب

بنازم به قلمت! پشت سر هم آرشیو وبلاگت رو پر می کنی و راه براه پست می ذاری و از دنیا و ما فیهاش بد میگی و بعدش میای و با غرور نظرات دوستانت رو می خونی و  به به و چه چه، به نافت می بندی و عین بچه ها ذوق می کنی!

عکس محمدرضا گلزار رو گذاشتی توی وبت و فیلمهایی که بازی کرده بود رو به تمسخر گرفتی و فیلنامه های سینما رو بستی به باد انتقاد. از موج سبز نوشتی و گفتی تجمیع دو صفت، موصوف را لایق سیاهترین جاده­ها کرده. از حکومت و سیاست گفتی و چاقوی تیز نقدت رو بر گلوی خیلی ها کشوندی.

نقد جامعه، نقد سینما، نقد سیاست، نقد فرهنگ، نقد دانشگاه، نقد رفیقات و وبلاگهاشون.

آقا وهاب

پس کی نوبت خودت میرسه، که بی رحمانه خودت رو نقد کنی.

از حق سنگین پدر و مادر که کامل ادا نکردی، از حق استاد که ناقصش گذاشتی، از حق همسایه که بی تفاوت به اون بودی، از حق دوست که چه تلخ ضایعش کردی، روزها رو شب کردی و شبها رو روز بدون اینکه یه کم فکر کنی واسه چی اومدی توی این دنیا.

وبلاگ نوشتی و حدیث نفس ننوشتی، عیب و ضعف دیگران را دیدی و عیبها و ضعفهای خودتو ندیدی، دلهای دور دست رو تفحص کردی و زنگارهای دلت رو فراموش کردی.

خودت رو با پارسالت نیمه شعبون مقایسه کردی؟ با دوسال پیش چی؟ با سه سال...

آقا وهاب، یه کمی نوک قلمت رو به سمت خودت کن. خیلی برکت می بینی، باور کن!

 

عجب اسم قشنگی داری!

خدای من توی قرآن می فرماید: یا ایّها الانسان ما غرّک بربّک الکریم: ای انسان چه چیز تو را به خدای کریمت مغرور ساخت؟ این کلام خداست خطاب به همه انسانها.

بیان را با یا ایّها الانسان شروع می کنه، یعنی آهای انسان، اگه کافری یا مسلمون، پاکی یا گناهکار، فاجری یا پرهیزکار، جاهلی یا عالم هر چی که هستی گوش کن،آری من، پروردگار آسمانها و زمین، دارم با تو سخن میگم...

اینک تو مخاطب من هستی...گوش کن.

در این آیه می گوید ربّک، یعنی من پروردگار تو هستم.

خدا یه سوال داره از بنده خودش می پرسه: چه چیزی تو رو به نعمتها و الطاف من مغرور کرد و باعث شد به سمت گناه و عصیان بری و منو فراموش کنی؟

ندایی از اعماق وجودم فریاد می زنه: حواست کجاست؟ جواب این سوال، درون همین آیه است. دوباره آیه را بخون ! فقط قبل از الکریم، یه خورده ای مکث کن.

دوباره خوندی؟ مکث کردی؟ . . . حالا جواب چی شد؟

سوال خداوند: یا ایّها الانسان ما غرّک بربّک  . . . . واینک جواب ما بندگان گناهکار: الکریم.

خدای کریم من، کریمی تو باعث عصیان من شد. اگر من رو هنگام گناه جلوی بنده هات رسوا می کردی دیگه مغرور نمی شدم. اگر نعمتهات رو از من دریغ می کردی دیگه مغرور نمی شدم. اگر کَرَم نمی کردی و به بدترین عذابهای دنیوی گرفتارم می کردی دیگه مغرور نمی شدم.

عجب اسم قشنگی داری ای کریم من، این نام تو آتیش به دلها می زنه . . . دل من با این آتیش چیکار کنه؟

خدا، آدم گرفتار همیشه همیشه، چشمش به خونه آخره که شاید فرجی بشه.

خداجون الان آخر ماه رجبه، آخر دعای یومیه این ماه می خوندیم: و زدنی من فضلک یا کریم. خداجون تو که خودت آخر کرم و لطفی ما هم که آخر صف بنده هاتیم. آخر آخرش، پس خودت ما رو ببخش.

مردان و زنان فیلمنامه های ما

تفاوت قابل لمسی که فیلمهای دهه شصت و هفتاد با بخش قابل توجهی از  فیلمهای دهه هشتاد دارد، تضعیف و ذلیل سازی نقش مردان است.

این تفاوت که در فیلمهای کمدی بیشتر نمود یافته به حدی شده است که گاهی مرد عملاً به یک توسری خور تبدیل شده و هیچ اثری از عزت و شوکت و ابهت مردانه در آنان به چشم نمی آید.

این مردان شیک پوش با ماشینهای آنچنانی که متحمل هر خفت و خواری شده و هر زخم زبانی را به دیده منت می پذیرند، بویی از عزت نفس و غرور مردانه نبرده اند.(کشته مُرده های برخی از این هنرپیشه ها گله نکنند. من به هنرپیشه هایی که این نقشها را با هنرمندی کامل! ایفا کردند کاری ندارم. منظور من خود نقش و سناریویی است که در این فیلمها نوشته می شود)

کافی است به نقش مردان در فیلمهایی چون دوخواهر، آتش بس، کما، کلاغ پر، کیش و مات، تسویه حساب، سیزده گربه روی شیروانی، دختر ایرونی، توفیق اجباری، زن­ها فرشته­اند و ... نگاه شود. نقش مردانی که آثار چندانی از مردانگی و غیرت و ابهت و عزتمندی در وجودشان نیست.

 

ناراحت نباشید در عوض این فیلمها پر است از زنانی که به اسم مظلوم نمایی و دفاع از حقوق زنان، کاری جز تحقیر و تضعیف مردانشان ندارند. زنانی که با بهانه مستقل شدن، چوب حراجی را به آبرو و شخصیت مردانشان می­زنند و در اصل پشتوانه خود را تخریب می کنند.

گرچه من معتقدم در جامعه ما به حقوق زنان ظلم شده و هیچگاه زنان در جایگاه حقیقی خود به عنوان بزرگترین مربی و معلم اخلاق و تربیت کودکان و حتی شوهران خود قرار نگرفته­اند، اما نقش عروسک بیشترین نقشی است که امروزه برای زنان در سینمای ایران تصویر می شود. عروسکانی زیبارو که بازیچه چندساعته مردان لوس و بی عزت بیش نیستند.

زنانی که فقط برای تسخیر گیشه­ها به پشت ویترینهای سالنهای سینما می روند و صورتهای بزک کرده شان بر پرده های سینما مرا به یاد فروشگاههای بزرگ می­اندازد.

دوستان! من نقش واقعی زن ایرانی را در فیلم طلا و مس و فیلم به همین سادگی دیدم، زنانی فراتر از صد زن! من نقش واقعی مرد را در فیلم آژانس شیشه­ای و فیلم از کرخه تا راین دیدم، مردانی فراتر از صد مرد!

به نظرم یک تار سبیل مردان لوتی و باغیرت فیلمفارسی­های دهه پنجاه می ارزد به خروارخروار گیسهای بلند و دم اسبی شده مردان سینمای دهه هشتاد.

 

دلتنگی های نادر

 چند روزی بود با مادرم حرفم شده بود و دلم بدجوری گرفته بود. بغض گلوم رو گرفته بود و قلبم داشت می ترکید. دوست داشتم برم پیش یکی بلند بلند براش گریه کنم.

زنگ آیفون رو زدم؛ عموم از پشت آیفون گفت:  کیه دوباره!؟ گفتم:  نادرم عموجون نادر. گفت:  ای بابا، بازم که تویی، بیا بالا...

عموم پیرمردی تنها، عصبی و بدخلقی بود که دومی نداشت.

رفتم بالا. تا دیدمش شروع کردم به گریه کردن؛ سرم رو انداختم پایین و با سرعت دویدم سمتش.

یه دفعه دیدم سینه ام داغ شد!! سرم رو بالا کردم دیدم عصاشو مستقیم گرفته جلوش و ته عصا رو گذاشته رو سینه ام: کجا می دویی بغل من بچه نُنُر!؟

چشمام قرمز شده بود بهش گفتم عموجون میخام بیام سرم رو بذارم رو شونه هاتون و های های گریه کنم. گفت:  لازم نکرده! می زنی تموم لباسام رو دماغی می کنی!

گفتم:  آخه عمو! من باید یه جا درد دلمو بگم و خودم رو تخلیه کنم یا نه؟

گفت:  مگه من تخلیه گام! نادر تو چه عادت مزخرفی داری می خوای گریه کنی حتما باید رو یکی ولو شی! خب همونجا که هستی خوبه دیگه.

منم همون جا تو فاصله دو متریش شروع کردم به گریه کردن. وسطای گریه هام یواشکی نیگاش کردم دیدم همینطوری ابروهاش رو داده بالا و زل زده بهم و هیچ حرکت خاصی نمی کنه. منم شدت گریه ام رو بیشتر کردم تا شاید کمی دلش برام بسوزه و حرفهام رو گوش کنه.

بلند بلند نعره می زدم و دهنم رو قد یه نعلبکی باز کرده بودم به حدّی که غذایی که ظهری خورده بودم از ته معده ام معلوم می شد. آب از لب و لوچه و دکّ و دماغم آویزون شده بود... جیغ می زدم و پا می کوبوندم!

یه دفعه دیدم قیافه عموم مچاله شده! ... اَه...اَه...اَه... بس کن حالمو بهم زدی.. مرده شور قیافت رو ببرم... این چه وضع گریه کردنه! ... گریه ات هم به آدمها نرفته... شدی عین میمونهای باغ وحش!

...گریه ام بند اومد..عصبانیت کل وجودم رو گرفته بود..

من داشتم با تموم احساسات گریه می کردم و عموم داشت به حالت چِندش بهم نیگاه می کرد.

به حالت قهر رفتم کنار پنجره... احساس کردم احمق ترین آدم رو زمینم. چند لحظه ای سپری شد. بدون اینکه بهش نیگاه کنم، پشت پشت رفتم رو به دیوار زل زدم به قاب عکس روی اون.

چند دقیقه ای در سکوت محض گذشت...صدایی از عموم در نیومد...مطمئن شدم عموم از رفتارش پشیمون شده و خجالت کشیده و برای همین به فکر فرو رفته و ساکت شده.

لبخندی کنار لبم کاشتم و با غرور یواشکی پشت سرم رو نیگاه کردم دیدم عموم راحت و آروم روی صندلیش خوابش برده... انگار نه انگار که من اومدم و ناراحتم و گریه کردم و...

از عصبانیت مثل گوجه، قرمز شده بودم.دلم بدجوری برای مادرم تنگ شده بود لااقل اون ...

اشکهای پشت شیشه

جاتون خالی؛ روز ولادتی حضرت علی (ع) داشتم از حرم بر می­گشتم. برای اینکه راحت تر به فلکه آب برسم باید از باب الرضا رد می شدم. نزدیک باب الرضا که رسیدم اتاق بزرگ و شیشه­ای به نام «دفتر پیداشدگان و رسیدگی به امور گمشدگان» وجود داشت که بچه هایی که گم شده بودند رو اونجا نگه­داری می کردند تا اینکه بزرگترهاشون بیایند و اونا رو با خودشون ببرند.

رفتم نزدیک دیدم چند تا بچه که گمشده بودند پشت شیشه زل زده بودند به اینور شیشه و به شدت گریه می کردند. وقتی منو دیدند نگاهشون رو با هزار امید و آرزو به من انداختند، یه لحظه ساکت شدند و بعد دوباره گریه رو شروع کردند.

هیچی آرومشون نمی کرد، چشمشون با نگرانی دنبال یه آشنا می گشت، صورتهای کوچکشون از اشک صورتشون خیس آب شده بود، از بس زاری کرده بودند صورتهاشون سرخ شده بود و نفسهاشون بند اومده بود و به سکسکه افتاده بودند.

هر وقت بابا مامان یکی شون پیدا می­شد و بچه­شون رو با خودشون می بردند، بقیه بچه ها شدیدتر گریه می کردند. نمی دونید با چه نگاه حسرت باری به اون بچه هایی که والدینشون پیدا شده بود و حالا دستشون تو دست بزرگتراشون داشتند می رفتند به سمت حرم، نیگاه می کردند.

دلم کباب شده بود، به نظرم این بچه ها داخل حرم یه لحظه، فقط یه لحظه، دست بابا مامانشون رو ول کرده و گم شده بودند.

همونجا نزدیک باب­الرضا، برگشتم زل زدم به گنبد طلائی امام رضا(ع). «  ... امام رحمت و رأفت ... آقاجون... من چندین ساله که دستم رو از دست شما اهل بیت جدا کردم. نکنه روز قیامت منو بذارند پشت شیشه و با یه نگاه حسرت بار به بندگان و شیعیان خوب شما نیگاه کنم که دست تو دست اربابشون دارند می رند توی بهشت.»

چقدر دوست داشتم همونجا مثل اون بچه کوچیک ها، منم شروع کنم به زار زدن تا شاید اربابم بیاد و همونجا دستم رو بگیره با خودش ببره توی حرم.