به نام الله
به نام خدای مهربان
(کی باورش میشد بیست سال بعد از اینکه از آبادان منِ زخمی رو آوردند بیمارستانی توی تهران، توی یک روز تابستونی به طور اتفاقی، معصومه را پیدا کنم. اونم توی همین تهران بزرگ. دیگه برای خودش بزرگ شده بود و از یتیم خونه جدا شده بود. درست مثل من... اونیکه گذشته ای مثل من داشت و حالا آینده ای مثل من خواهد داشت. کنار من!!)
معصومه شیشه ماشین رو کمی پایین داد و گفت: «سعید! اینقد بوق نزن .. مردم خوابند.»
گفتم: «چندبارش که عیب نداره عزیزم. اینجاهم اتوبانه، کسی خواب نیستش!!! تو کلاه سرت گذاشتی نمی بینی، فقط صدا میشنوی برای همین خوشت نمیاد.. یکم از زیر کلاه نگاه کن، ببین مردم چه جوری دارند ما رو نگاه میکنند.»
گفت: «راست میگی؟ ماشینها دارند نگاهمون می کنند. ساعت یک نصف شبه!» گفتم: «تهران که خواب نداره. آهان ... همین الان یک پرایده کنارمون داره نگاهمون میکنه.» گفت: «از تعجبه! تعجب میکنه چرا تک ماشینه داریم می چرخیم. اگه بابا مامان هامون بودند... داداشم اینا بودند، آبجی اینا بودند الان خیابونها بسته میشد... حالا سعید جان! تو خیابونها و مردما رو ببین برام تعریف کن!!!»
عاشق همین حجب و حیاش بودم. با اینکه آخر شب بود ولی کلاهش رو بالا نمیداد خجالت میکشید با این وضعیت کسی ببیندش.
ادامه داد: «دلم خیلی تنگه سعید! از این همه بی کسی و تنهایی توی این شهر.. دلم هوای آبادان رو کرده! این جنگ لعنتی، همه چیز ما رو گرفت. اون شب که عراقی ها خونه ما رو بمبارون کردند، شما خونه ما مهمون بودید... سر سفره شام بودیم... یادته سعید؟ همه توی یک لحظه شهید شدند. چقد سخت بودش. چقد تلخ و وحشتناک!!»
حالا دیگه به دور میدون آزادی رسیده بودیم... گفتم: «عزیزم!! امشب دیگه به این چیزها فکر نکن. اگه من و تو بیست سی ساله بنده خداییم. خدا قرنهاست که خدایی میکنه. اینقد مثل من و تو رو خدایی کرده که نگوووو. به خودش قسم محاله به فکر ما نباشه. محاله آینده رو برای ما چراغونی نکرده باشه، همین که از اون بمباران تو رو برام سالم نگه داشت، تا آخر عمر مدیونشم. هیچوقت تنهات نمیذارم معصومه... هیچوقت.»
معصومه کمی گوشه کلاهش رو بالا داد و لبخندی بهم زد و گفت: «سعید تو چقدر خوب حرف میزنی.. من عاشق این آرامش تو هستم... فقط میشه بگی تا کی قراره توی این خیابونها بچرخیم؟ .. الان شش ساعته داریم دور تهرون میزنیم. فردا نمیتونیم بیدار شیم... از هواپیما جا میمونیم ها...!»

پام رو روی پدال گاز فشار دادم و گفتم: «مگه میشه صبح خواب بمونیم، ناسلامتی داریم میریم آبادان عسلی!! وقتی رسیدیم، اول میریم سر خاک. میخوام به عمو عبدو و زن عمو قول بدم تا آخر عمر مراقب دخترشون معصومه خانوم هستم. میخوام بهشون قول بدم خوشبختت میکنم.»
معصومه نگاهی به حلقه توی دستش کرد و گفت: «درسته من و تو توی این تهرون هیچکس رو نداریم اما امشب برام بهترین شب بودش. تو منو به آرزوم رسوندی سعیدجان!! بهترین عروسی رو برام گرفتی. همین محضرخونه رفتن، همین آرایشگاه بردن و لباس عروس پوشیدنم، همین آتلیه رفتن و عکس انداختن، همین ماشین عروس خوشگل که الان سوارشیم. همین شام دونفره امشب گوشه یک پارک قشنگ، همین دوردور کردن توی خیابونها. امشب تو جای خالی فامیلهامون رو پر کردی .. ممنونم ازت.»
نگاهش پر از مهر بود و عشق... سرعتم رو کم کردم و یک گوشه خیابون زدم کنار.. پیاده شدم از روی کاپوت ماشین دوسه تا گل قشنگ براش کندم و دوباره سوار ماشین شدم. گلها رو دادم دستش... شیشه ماشین رو بالا زدم، ضبط رو روشن کردم و راه افتادم. امشب شب عروسی ما بود... یک عروسیِ دو نفره!!
«ای انسان!! چه تو در حال عبادت باشی چه در حال گناه و معصیت! چه خواب باشی و چه بیدار! چه شاکر باشی و چه ناشکر! چه به یاد من باشی و چه در غفلت و نسیان! من به یاد تو هستم.
بنده من ... گوش کن.... صدای هر لحظه قلبت را می شنوی؟ ... می دانی این صدا چه چیزی را در وجود و نهان تو فریاد می زند؟ ... الله یدعوا الی دار السلام! من تو را ثانیه به ثانیه به سوی خودم دعوت میکنم... با همان صدای آرام قلبت! »
خدایای من... به تقویم دفتری ما زمینی ها امشب سی ساله میشوم... سی سال قلبم منادی دعوت تو بود .. سی سال مرا در دریای نعمت و رحمت و غفران خود متنعم ساختی ... سی سال با ناشکری ها و گناهان و غفلتهایم راه آمدی ... سی سال مرا نعمت بخشیدی ... امشب که پا در دهه چهارم زندگی میگذارم.. متواضعانه سر به خاک می فشارم و از اعماق وجودم تو را بخاطر تمامی خوبی ها و مهربانی هایت شکر می کنم.
خدای من... سی سال مرا در آغوش خود جای دادی.. مرا برسان به آنچه من را از من دور می سازد .. و مرا رها کن از آنچه من را از تو دور می کند.

و اما ...
سلام بر تو ای امام خوبی ها... مهدی صاحب الزمان... قطب عالم امکان.
زمان های عمرم را بی تو که حقیقتا صاحب زمان و مکان هستی گذراندم... سی سال از برگه های تقویم عمر ناقابلم گذشت و چشمم به جمال دلربایت نیفتاد... آقای من! جوانی ام می رود و چشمانم فقیر یک نگاه است.
اباصالح خوبی ها....
بسی رنج بردی در این سال سی ...... ز عصیان زین بنده عاصی
وقتی خواستگارها رفتند؛ مریم پرید بغل خواهرش و گفت مهسا جون ..جلسه چهارم هم تموم شد .. مباررررررکه. داری عروس میشی .. مامان یه اخم با لبخند به مریم کرد و گفت هیس .. زشته هنوز تو راهرو هستن ها... میشنوند صداتو .. فکر میکنند ذوق زده شدیم..
مریم گفت: آخه مامان این علی همونیه که مهسا میخواست.. تحصیلات، قیافه، تیپ، خانواده، پول ماشینشو بگو... بابا از توی همون اتاق در حالیکه داشت لباسهاشو عوض میکرد و لباس تو خونش رو میپوشید گفت: نوبت تو هم میشه مریم خانوم .. انشاله یه پنج شش سال دیگه که سن خواهرت شدی نوبت تو هم میشه بابا جون ..!
مهسا نگاهش به زمین بود. از علی خیلی خوشش اومده بود... وقارش و متانتش .. صورتش سرخ شد.. کمی خجالت، کمی شرم.. و کمی ترس!!!!!! .. ایکاش زودتر این روزها تموم میشد تا اون اتفاقی که ازش میترسه رخ نداده... نتونست جلوی خودش رو بگیره سریع رفت توی اتاق، در رو پشتش بست و روی تخت دراز کشید.. اضطراب توی دلش موج میزد... قلبش به شدت میزد .. نه از خواستگاری و ازدواج و آینده .. نگران اون سعید نامرد بود .. سعید پسر آقامجید، همسایه خونه قبلی ... هنوز ایمیلش رو نگه داشته.. همون ایمیلی که کلی عکس خصوصی از فیسبوک قدیمی مهسا برداشته و فرستاده بود با یک نامه سراسر تهدید و توهین... «ببین سیندرلا ...اگه به خواستگارت بله بگی .. منم عکسهات رو براش ایمیل میکنم و میگم بفرما ... اینم نامزد فیسبوک باز شما..»
خدایا عجب غلطی کردم ها.. چیکار کنم ...این سعید دیونه است بگه عکسهام رو ایمیل میکنه حتما میکنه اصلا شوخی نداره... مخش تاب داره پسرک معتاد سیگاری.. با اون قیافه بد ترکیبش!! اصلا چطوره برم به علی آقا اصل قضیه رو بگم و خودم رو راحت کنم. بگم: «علی آقا .. الان منو ببین نه گذشته ام رو.. بابا من یه اشتباهی کردم چندتا از عکسهام رو گذاشتم توی فیسبوک.. از اون عکسهای خصوصی توی خونه.. اون موقع فکر میکردم کل دنیا یعنی به به و چه چه این و اون.. خودشیفته بودم .. بچه بودم نفهمیدم... الان چهارسال گذشته ..عقلم کاملتر شده!»
خب بعدش چی.. علی آقا نمیگه «تو که خانواده ات حجاب دارند این چکاری بوده کردی؟ تو با سعید چه رابطه ای داشتی؟ سعید این عکسها رو از کجا اورده؟ تو فیسبوک دیگه چه کارها میکردی؟ نکنه دوست پسر داشتی؟ نکنه بعد ازدواج هم بخوای این کارها رو بکنی» .. وای خدا .. آبروم میره ..بابام چی میگه.. مامان!! مریم!!! دوساعتی با این فکرها مشغول بود.
ساعت ده شب شده بود... مامان صدا زد ... بیاییییییییییییید شاممممم.. همه سر سفره بودند. بابا، مامان، مریم با اون ریزخنده هاش. تا مهسا رفت سر میز، مریم بلند گفت: به افتخار عروس خانووووم... بعد شروع به کِل کشیدن کرد.. لبخند خشکی رو لب مهسا نشست. مریم گفت مامان رفتم فیسبوک برای دوستام نوشتم که خواهرم داره عروس میشه... تا الان 34 تا لایک خورده!!
بابا در نوشابه رو باز کرد و ریخت توی لیوان و گفت: مریم جون مگه به من قول نداده بودی دیگه فیسبوک نری... چندبار یه حرف رو باید بهت بزنم اخه.. مریم قاشق غذا رو گذاشت دهنش و با همون دهن پر گفت بیخیال باباجونم .. الان وزیر فرهنگ و خارجه و همشون توی فیسبوکند... مامان بگو به بابا، دایی امروز پشت تلفن چی میگفت... دایی میگفت معاون رییس جمهور فیسبوکی از مردم خواسته در مورد یارانه ها نظر بدند. بابا دوره عوض شده... بیخیال ... امشب به افتخار عروس خانوم همه چی آزادهههههههه... غذای همه داشت تموم میشد جز مهسا.... مهسا غذا از گلوش پایین نمیرفت.
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که مادرم به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. ترجمه: جلیل کیان مهر
درس اول : مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب باران روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟! مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ... نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!
درس دوم : یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ... وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه : - آه چه جالب شما مرد هستید! ببینید چه به روز ماشینامون اومده ! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد با هیجان پاسخ میده: - اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه ! بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه : - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم ! و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده. مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی ....
مابقی در ادامه مطالب
این پست قدیمی ولی دوست داشتنی را دوباره آپ کردم. به نظرم در این شبهای سرد زمستانی لازمه یک قدم نزدیکتر بیاییم!!
نگاه اول: اتاق تاریک بود. دختر آهسته از رختخواب بلند شد. به ساعت روی میز نگاهی انداخت. ساعت یک ربع به دوازده شب بود. رفت کنار پنجره و از پشت شیشه زل زد توی خیابون. برف کل خیابون رو پوشونده بود و زیر نور زردرنگ چراغ خیابون بارش آهسته برف کاملاً معلوم بود. سکوت زیبا و عجیبی همه جا رو گرفته بود. درختان و شمشادهای کنار پیاده رو زیر برف مخفی شده بودند و هیچ چیزی از اونها مشخص نبود. آرامش خیابون بدجوری دل رو نوازش می داد.

نفس دختر، دایره ای از بخار روی شیشه درست کرده بود. دختر به کنار پیاده رو نگاه کرد. یک مرد توی سطل زباله دنبال قوطی ها و آشغالهای بدرد بخور می گشت. کلاه سفیدی به سر داشت و دوتا دستکش زردرنگ توی دستاش بود. بخار نفسش توی سرمای هوا از دور معلوم میشد. کیسه مشکی بزرگی به پشتش انداخته بود و چند وقت یکبار دستاش رو سمت دهنش می برد و با بخار نفسش اونها رو گرم می کرد. یکم توی سطل رو گشت و وقتی چیزی گیر نیاورد .. ناامیدانه از اونجا دور شد. خیابون همچنان ساکت بود و هیچ ماشینی از اون رد نمی شد. بارش برف خیلی آروم و آهسته ادامه داشت.
دختر آروم از اطاق خوابش رفت بیرون. چراغ آشپزخونه روشن بود. مادر داشت لباسها رو توی ماشین لباسشویی می انداخت... رفت نزدیکتر...با صدای آهسته گفت: مامان... مامان!
مادرش برگشت و آروم گفت: هنوز بیداری؟ چرا نخوابیدی دخترم؟//دختر تو چشمهای مادرش نگاه کرد و لبخندی از ته دل! به صورت مادرش زد. مادرش گفت: چی شده؟// دختر گفت: مامان! امشب حال عجیبی دارم. می دونی چیه؟ دارم فکر می کنم چقدر نعمت تو زندگی منه و من قدر اونها رو نمی دونم. اینقدر روزها و شبهایی بیادش که من پیش شما دیگه نباشم. حیف نیست تا پیشتون هستم بهتون لبخند نزنم و از دیدنتون ذوق نکنم؟ نمی دونی این لبخند چقدر برای من شیرینه... از هر شیرینی که تا حالا خوردی شیرین تره./ مادر همینطوری مونده بود که چی جواب بده...دختر دوباره رفت پشت پنجره اتاقش؛ مرد دیگه کنار سطل زباله نبود. دختر اون شب تا دیروقت پشت پنجره نشسته بود و به خودش و زندگیش فکر می کرد و ...
.jpg)
نگاه دوم: قطرات آب از سقف خونه توی کاسه می چکید. پسرکوچولو اومد جلو و گفت: بابایی! امروز توی مدرسمون بچه هامون همه، از چیزایی که برا عیدشون خریده بودند حرف می زدند.. بابا برام لباس نمی خری..هفته بعد عیده ها.../ مرد که رنگی به رخساره نداشت، پسرش رو روی پاش نشوند و کمی نوازشش کرد و گفت: چرا نخرم پسرم؟ لباس عید رو که حتما برات می خرم. حالا پاشو برو بخواب دیروقته...پاشو باباجون.
مرد پا شد و سمت جالباسی دم در رفت و شروع به لباس پوشیدن کرد.. زن با صدای آهسته گفت: کجا میری؟ ساعت یازده شبه./ مرد گفت: امروز چیز بدرد بخور زیادی پیدا نکردم باید یک چیزی فردا ببرم بفروشم یا نه.. یکسر میرم بیرون الان بر میگردم.
کلاهش رو به سرش گذاشت.. دوتا دستکش زردرنگی که زنش براش بافته بود رو دستش کرد.. کیسه مشکیش رو برداشت و از در بیرون رفت. رد پای مرد توی برفهای خیابونها اصلا خودشون رو نشون نمی داد! انگار هیچ کسی از آنجا عبور نکرده است.
تعجب دارم از دینداری خودسرانه ما در این آشفته بازار خاکی.. بگویم تا کمی باهم بخندیم یا بگریم؟!! اگر در پس خطی از این متن، لبت به لبخند باز شد نیک بنگر که آیا از تعجب بوده یا حسرت و افسوس و یا طنز تلخ روزگار ما دهه شصتی ها!
در این دنیا که گرچه دون است و پست، اما نردبانی است برای عروج ملکوتی جوانانی از سنخ و تیپ ما .. همانها که ریششان از ما بلندتر بود و قلبشان دریایی به پهناوری اقیانوس آرام.. در تقوا، کوهستان بودند و در معرفت، آسمانِ آبیِ آفتابی .. همانها که تنشان در قطعه شهدای« بهشت حضرت زهرا (س)» آرمیده و روحشان بر فراز شهر آلوده از غبار و هوای نفس بر اعمال و رفتار ما ناظر و شاهده..
همانها که در فیسبوکِ وجود با خونشان استاتوس غیرت و عشقبازی و دلدادگی نوشتند... همانها که بارها صفحه زندگیشان به دست اربابشان لایک خورد و نه به دست دختران ابرو شیطانی که عکسهای هزار بار فتوشاپی خود را به ثمن بخس به حراجگاه و چراگاه چشمان جوانان تشنه دلِ و مریضُ القلبِ اینترنت پیما می آورند و «به به» و «چه چه» چندش آور کامنتی آنان را از اعماق چاه متعفن هوسهایشان با سطل بی عفتی بالا میآورند و جرعه جرعه آن را با ولع مینوشند...
چه خوب شد شهدا رفتند و ما آنان را نمیبینیم (و نه بالعکس). قبلترها که کمی باحیاتر بودیم بحران «عکسهای لو رفته» را داشتیم و میزگرد داغ رسانهای میذاشتیم و امروز بحران «عکسهای خود لو داده» را داریم و میز مربع هم نمیذاریم... همه با هم خوشیم و آسوده خیال ...همه چی آرومه انگار!

متعجبم از این همه بی خبری ما .. به نظرتان در شهر ما چندتا کتاب مذهبی که مقدمات دین ما را می آموزد وجود داره؟ چندتا مبلّغ و معلّم اخلاق و دین؟ و بنظر شریفتان در اینترنت ما چند سایت دانلود رایگان سخنرانی منبرنشینان خوش ذوق چونان استاد پناهیان و استاد عالی و استاد نقویان و ... و چند سایت مملو از مطالب آموزنده اخلاقی که دستگیره ما شود در یوم الحسرت... من بگم؟ .. بیشتر از آنچه کبوتر سفیدبال فکرت بتواند بر بام آن بنشیند، کتاب و سایت و سخنرانی داریم ..در همین نزدیکی ما...اینترنت... آنوقت کار ما در تارعنکبوتهای (web) بر خط (online) و صفحات ضداجتماعی فیسبوک و وی چت و توئیتر چیست؟ اتلاف وقت؟ خوشگذرانی؟ پیدا کردن دوست و همدم و یا ...!؟ (با افتخار میگم: خداروشکر در هیچکدام عضو نیستم).
شاید الان بهم بگید: برادر من، آقاوهاب ! ... برای جوانها و (با صد افسوس و تاثر) نوجوانان ما آن شبکههای به قول شما ضداجتماعی جذابتر است تا روحانی بر منبر نشسته و با آن لحن صدای آرام و دیاسپام وی .. این صفحات مجازی به مراتب جذابتر است تا کتابهای بی عکس و خشک آقایون موعظه گر، که بخدا مغزمان از نصیحت و اندرز سیر است و دلمان (بخوانید هوسمان) به لذتها و تفریحات رنگارنگ گرسنه...! شیشه مانیتورمان را شیشه ویترین مغازه حیافروشی کردیم ... نه به شرط چاقو بلکه به شرط چند لایک بیشتر و بیشتر ... هنوز به خانه نرسیدیم و لباس از تن نکندیم و دست و رویمان را نشستیم .. دکمه پاور را میزنیم تا از وقته سیستم بالا بیاره آنچه در دل ما آشوب ایجاد کرده ... ای اوف بر تو ای زندگی ...!
برای ما ولگردی و وبگردی در خیابانهای شیک و پرزرق و برق دنیای مجازی (همان خیابانهایی که هیچوقت صدای اذان در اوقات شرعی آن به گوش نمیرسد) بسی خوشتر و دل انگیزتر است تا نشستن و گوش دادن و مطالعه کردن و فکر کردن در اینکه از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ؟!
این است که گاهی عشقمان میکشد تا به قلب پیج مسی هجوم مغولی ببریم (چنان حمله وی به دفاع رئال مادرید) و با کامنتهای فینگلیشیمان!! بر دیوار آن بنویسیم: «مسی جوون ... ایرانی یعنی ایییییییییییین... افتاد حالاااا؟؟» و یا غیرت ایرانی بودنمان را با فتح کامنتی صفحه خانم مجری قرعه کشی جام جهانی به رخ دنیا بکشیم! خدارو صد هزار مرتبه شکر که انگلیسی خیلی مان ضعیف است و معادل لاتین فحشهای چاله میدانی را نمیدانیم!
اگه دینداری ما فقط و فقط مشکی (رنگه عشقه) پوشیدن محرم میشه و پیاده روی شبانه در پشت که نه دقیقا جلوی دسته زنجیرزنی ... اگه دینداری ما فقط و فقط شب بیداری سه لیله قدر و موزیک پارتی خیابانی نیمه شعبان (صدالبته به عشق مولایمان مهدی عج!) و از اینجور حرکتها و اگر تنها اینهاست کپسولهای مُسکّن خواباندن وجدان دردهای ما هنگامة به یادآوری نوستالژیهای پاک و مومن بودن بچگیهایمان.. خدا رحم کند به ما و عاقبت ما.
بنظرتان در روز قیامت میتوانیم خدا را راضی کنیم؟ راضی کنیم به اینکه آخدا... تورم چهل درصدی و بیکاری و درد خانه و شغل و تاخیر ازدواج... بیا و بیخیال شو بر وقتگذرونی های ما و جووونی کردن های ما!!!؟ بیا و بیخیال شو بر شب زنده داری های اینترنتی ما و قضا شدن نماز صبحمان .. آخدا بیا و بیخیال شو بر داد زدن سر پدرمادرمان و صدانازک کردنهای توی گوشی گلکسی که پولش رو بابامون داده و حالشو جاست فِرِندمون میبره !؟ بنظرتان در روز قیامت میتوانیم خدا را راضی کنیم؟
لااقل ای کاش و صد ای کاش، مادرمان ما را در شهری بدنیا می آورد که این همه منابع برای آدم شدن و در راه و رسم عاشقی درآمدن دور و اطرافمون نبود و صدای اساتید آسمانی همچون حاج آقا مجتبی تهرانی و مجتهدی و خوشوقت و امجد و فاطمی نیا و ... به گوشمان نمیرسید .. و اتوبانهای پر ترافیکمان مملو از عکس و نام همت و باکری و صیاد و باقری نبودش!
حال که در سکوی پرش به سمت آسمان (همین دنیا منظورمه) بدنیا آمدیم و از گندم مزرعه الاخره خوردیم و اینگونه زندگی میگذرانیم و دهه بیست زندگی را به غفلت به دهه سی میرسانیم... پس ای وای بر ما و توجیهات مسخره مان برای فردای قیامت در محضر باریتعالی..... ای وای بر ما...!
اگر بخوام یک هدیه بسیار بسیار ارزشمند، گرانبها، مفید و بدرد بخور به شما مخاطبین صدای سکوت بدهم، هیچ هدیه ای بالاتر از لینک ذیل ندارم که بدهم:
وقتی وارد شدید، بر روی محرم 92 کلیک کنید و یازده شب سخنرانی استاد پناهیان با موضوع «امتحانات الهی» را دانلود کنید و گوش کنید.
فقط خیلی مراقب باشید. از این لحظه به بعد شیطان با سپاهش تمام تلاش خود را می کنند تا شما را از دانلود و وقت گذاشتن برای این یازده شب سخنرانی ناامید و منصرف کنند .. خواهشا نگذارید شیطان موفق شود! خواهشا!!
اگر تغییری در منش و سبک زندگیتان برایتان پیش آمد، اگر آرامش وجودتان و آسایش خیالتان زیادتر شد و اگر تصمیم و انتخابی مهم در زندگیتان گرفتید و توجهتان به پروردگار عالم افزون تر گردید این حقیر را هم دعا فرمایید.

مشکلات اقتصادی و فرهنگی باعث شده که سن ازدواج در کشور بالا بره. وقتی سن عروس و داماد بالا بره دیگه فرصت و حوصلهای برای داشتن چند بچه باقی نمیمونه. میشه اونچه که الان شده ... پدیده خطرناک «تک فرزندی».
الان خیلی از خانوادههایی که در دهه هشتاد ازدواج کردند به یک بچه اکتفا کرده اند، لااقل اطراف ما که شاهد مثال برای این قضیه وجود داره. تصور کنید بیست سال دیگه دختری از یک خانواده تک فرزند با پسری از یک خانواده دیگر تک فرزند ازدواج کنه ... وقتی بچه دار بشند، این بچه شون نه دایی داره نه خاله نه عمو و نه عمه.. در ضمن نه پسرخاله دختر خاله و نه پسر دایی و دختر دایی و نه دختر عمو پسرعمو و نه دختر عمه و پسر عمه ... جالبه؟ .... نه اصلاً ... اتفاقا خیلی ترسناکه!!!
تازه حساب کردم اگه نسل ما در اواخر دهه سوم زندگیش ازدواج کنه و در نیمه اول دهه چهار زندگیش یعنی حدود سی و دو و سه سالگی بچه دار بشه و بچه هامون هم همینطور یعنی بخواهند در سن سی و دو و سه سالگی بچه دار بشوند (با فرض ثبات سایر شرایط)، نوه های ما در سن نزدیک به 65 تا هفتاد سالگیمون بدنیا می آیند!!
با این سونامی سرطانهای ریه و قلب و عروق ناشی از آلودگی هوا و تغذیه نامناسب در کشور پیش بینی میشود که عمرها کوتاه و کوتاهتر بشه و با این عمرهای کوتاه بعید می دونم درصد زیادی از نسل ما توفیق دیدن چهره نوه هاشون رو داشته باشند. دیدن ازدواج و عروسی نوه ها که هچ....!!!
این یعنی به اون لیست مفقودین بالا (عمو و عمه و دختر خاله پسرخاله و....) دوتا اسم دیگه هم اضافه کنید: پدربزرگ و مادر بزرگ.
حالا باز بگید ما دهه شصتی ها بدبخت عالمیم که در پیک جمعیت به دنیا اومدیم ... حالا دوست دارید دهه نودی بودید؟؟؟

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
همچو عطری که درش گم شده باشد

تهران در سال 1500 چگونه است؟ این یک فیلم جدی است یا طنز یا لودگی؟ معناگراست یا هجو؟
فیلم انیمیشن مسلما مخاطب کودک و نوجوان هم دارد گرچه بزرگسالان نیز امروزه از مخاطبین این نوع سینمای تخیلی هستند. آنچه بدیهی است آن است که تصورات نسل جدید (کودک و نوجوان) اثرپذیری زیادی از رسانه و فیلم و بازی دارد. نمایش تهران در سال 1500 شمسی فارغ از شوخی ها و طنزپردازی ها و زحمت زیادی که برای آن کشیده شده و نقاط مثبت آن، اثر فکری و روحی زیادی بر مخاطب اصلی این ژانر یعنی کودکان و نوجوانان سینمایی برجای میگذارد.

این فیلم که با هزینه زیادی نیز ساخته شده و چندین سال نیز مراحل تهیه آن به طول انجامیده چه اثر و نتیجه فرهنگی ببار میآورد؟ فارغ از ریتم و قالب بندی تند و شلوغ فیلم که مخاطب را تا اواسط فیلم با سردرگمی مواجه میسازد و فارغ از دیالوگهای غیرادبی و کم محتوا با لحنها و لهجههای بعضاً نچسب و کسالت آور، داستان فیلم بسیار سطحی، غیرمنسجم و مربوط به فیلمفارسیهای قبل انقلاب بوده که حکایت از عشق داغ پسری فقیر و مسافرکش به دختری پولدار را دارد.
عده ای سوء استفادهچی که تعدادشان بیش از نیمی از تعداد کل شخصیتهای فیلم هستند هم دنبال فریب و خدعه و دروغگویی به شخصیت دختر این داستان هستند! نمایش جامعهای به دور از اخلاق و غرق در مدرینیته غرب به دور از الگوهای رفتاری و اعتقادی اسلامی و ایرانی شخصیتهای داستان ...!!! خداوکیلی برای این پروژه بزرگ و ملی با این همه هزینه، سوژه داستانی بهتر از این نبود؟ واقعا نویسندگان این فیلم خیلی فسفر سوزانده اند که این موضوع بدیع و جذاب به فکرشان رسیده است! خسته نباشند.
رقص و پارتی، موسیقی تند و روابط آزاد و بی ضابطه دختر و پسر، تمسخر گشت ارشاد، تمسخر حجاب و تمسخر رفتارها و آدمهای سنتی و اصیل ایرانی که همانند فیلمهای دیگر سینمای ما به وفور به چشم می خورد که هیچ، قبحشکنیهایی همچون نزدیک کردن دست و صورت پسر و دختر به هم نیز که به عنوان نوآوری و بداعت به کار افزوده شده است.

سوال دیگر.... نمایشی از تهران سال 1500، بدون امام زمان (عج) چه اثراتی دارد!!؟ حالا هی برای نوجوانان و جوانان برنامه فرهنگی بساز و بگو ظهور حضرت نزدیک است! شاید این جمعه بیاید شاید! تهران در 110 سال دیگر هم محروم از وجود ایشان است؟
مشکل و حرف و درد و نقد زیاده .. اما به نظرم تا همین حد بسه. فقط اینکه اگر آینده ما چیزی است که در این فیلم تصویر شده است، کاش صد سال سیاه آن سال فرا نرسد.
بنده که از سخنان رییس جمهور جناب آقای دکتر روحانی در سازمان ملل لذت بردم. الحق سیاست ملی ایران را به نحو احسن و از موضع قدرت و عزت معرفی کردند. اما امروز سخنان جالبی از ایشان شنیدم.
دکتر روحانی در خصوص صحبتهای مطرح شده در نقد رفتار ایشان در سفر به آمریکا و اعتراضات انجام شده در خصوص مکالمه تلفنی با اوباما رییس جمهور آمریکا که در سی و چند سال اخیر بی سابقه بوده است گفته: "برخي ممکن است انتقاد يا اعتراض کنند که حق با آن هاست من خودم به دو دستگاه نظرسنجي گفته ام که نظر مردم را بگيرند. تا ببينم با گامي که دولت به پيش گذاشته چند درصد موافقند حتي اگر مخالفين اين راه دولت يک درصد باشد حق دارند حرف بزنند و نقد کنند" به عبارتی ایشان از دو موسسه نظرسنجی خواسته است در مورد موافقت و یا مخالفت مردم با رویه دولت در رابطه با آمریکا نظرسنجی مردمی انجام گردد؟ نظرسنجی که در خوش بینانه ترین حالت بین سی هزار نفر انجام میشود!!

با خودم گفتم :
قوربون دست آقای روحانی.
حالا که نظرخواهی میذارید... یک نظرخواهی مردمی بگذارید که "آیا شما موافقید که ماهیانه نفری یک میلیون تومان یارانه بگیرید؟" 1. بلی 2. خیر.
خواهشاْ به نظر کارشناسان و متخصصان و اونهایی که استراتژیک و بلندمدت نگاه میکنند هم اهمیتی ندهید!!
هرچی از نظرخواهی مردم دراومد همون رو اجرا کنید.... !!
کلا کارشناس و رهبر و لیدر و مجلس و جمع نخبگان میخواهیم چیکار !!؟
چیکار داریم صحیفه حضرت امام چی نوشته! مردم عاقلند خودشون میفهمند.
در ضمن نظرخواهی کنیم که آیا دولت به هر نفری صد متر زمین بده یا خیر؟
1. بلی 2. خیر
اینم خوبه.
انشاله دولت آقای روحانی موفق باشند.
بعضی موقع آدم چیزهایی میشنود و میبیند که از ته دل به اون افتخار میکنه و توی دلش با صدای بلند میگه: احسنت...
نقل قولی از رسول خطیبی فوتبالیست سابق و مربی حال حاضر فوتبال ایران شنیدم که مدتهاست من را به فکر فرو برده.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ رسول خطیبی که روز گذشته 35 سالگی را پشت سر گذاشت، حالا به عنوان یکی از جوانترین مربیان لیگ ایران کارنامه خوبی دارد. او که اخیرا خودرو بنز خود را کنار گذاشته و با یک پرشیا به تمرینات گسترش فولاد میرود، میگوید: «از من می پرسند چرا دیگر آن بنز چند صد میلیون تومانی ام را سوار نمی شوم. دوست ندارم در این مورد زیاد صحبت کنم اما بدانید فقط به خاطر یک پسربچه 10 ساله است که سوار آن بنز نمی شوم.
آخه روزی پشت فرمان اتومبیلم نشسته بودم که پشت چراغ قرمز گیر افتادم. در این فاصله تا سبز شدن چراغ راهنمایی، یک خانواده کوچک از کنار اتومبیلم عبور می کردند که یک پسر بچه 9، 10 ساله داشتند. پسرک یک نگاهی به بنز من کرد و بعد به پدرش نگاه انداخت و طوری که من هم شنیدم گفت: ببین بابا! این آقا چه بنز خوشگلی داره اما تو حتی یک پیکان هم نداری...
از آن تاریخ به بعد، هرگز سوار بنزم نشدم و یک پرشیا خریدم تا دل کسی نشکند. مدام با خودم می گویم نباید طوری در جامعه ظاهر شوم که پدر و مادری نزد بچه اش شرمنده یا بچه ای پیش پدر و مادرش غصه دار شود. برای همین از آن روز به بعد پرشیا سوار می شوم تا دیگر آه پسر بچه ای را نبینم.»