جاتون خالی؛ روز ولادتی حضرت علی (ع) داشتم از حرم بر می­گشتم. برای اینکه راحت تر به فلکه آب برسم باید از باب الرضا رد می شدم. نزدیک باب الرضا که رسیدم اتاق بزرگ و شیشه­ای به نام «دفتر پیداشدگان و رسیدگی به امور گمشدگان» وجود داشت که بچه هایی که گم شده بودند رو اونجا نگه­داری می کردند تا اینکه بزرگترهاشون بیایند و اونا رو با خودشون ببرند.

رفتم نزدیک دیدم چند تا بچه که گمشده بودند پشت شیشه زل زده بودند به اینور شیشه و به شدت گریه می کردند. وقتی منو دیدند نگاهشون رو با هزار امید و آرزو به من انداختند، یه لحظه ساکت شدند و بعد دوباره گریه رو شروع کردند.

هیچی آرومشون نمی کرد، چشمشون با نگرانی دنبال یه آشنا می گشت، صورتهای کوچکشون از اشک صورتشون خیس آب شده بود، از بس زاری کرده بودند صورتهاشون سرخ شده بود و نفسهاشون بند اومده بود و به سکسکه افتاده بودند.

هر وقت بابا مامان یکی شون پیدا می­شد و بچه­شون رو با خودشون می بردند، بقیه بچه ها شدیدتر گریه می کردند. نمی دونید با چه نگاه حسرت باری به اون بچه هایی که والدینشون پیدا شده بود و حالا دستشون تو دست بزرگتراشون داشتند می رفتند به سمت حرم، نیگاه می کردند.

دلم کباب شده بود، به نظرم این بچه ها داخل حرم یه لحظه، فقط یه لحظه، دست بابا مامانشون رو ول کرده و گم شده بودند.

همونجا نزدیک باب­الرضا، برگشتم زل زدم به گنبد طلائی امام رضا(ع). «  ... امام رحمت و رأفت ... آقاجون... من چندین ساله که دستم رو از دست شما اهل بیت جدا کردم. نکنه روز قیامت منو بذارند پشت شیشه و با یه نگاه حسرت بار به بندگان و شیعیان خوب شما نیگاه کنم که دست تو دست اربابشون دارند می رند توی بهشت.»

چقدر دوست داشتم همونجا مثل اون بچه کوچیک ها، منم شروع کنم به زار زدن تا شاید اربابم بیاد و همونجا دستم رو بگیره با خودش ببره توی حرم.