چند روزی بود با مادرم حرفم شده بود و دلم بدجوری گرفته بود. بغض گلوم رو گرفته بود و قلبم داشت می ترکید. دوست داشتم برم پیش یکی بلند بلند براش گریه کنم.

زنگ آیفون رو زدم؛ عموم از پشت آیفون گفت:  کیه دوباره!؟ گفتم:  نادرم عموجون نادر. گفت:  ای بابا، بازم که تویی، بیا بالا...

عموم پیرمردی تنها، عصبی و بدخلقی بود که دومی نداشت.

رفتم بالا. تا دیدمش شروع کردم به گریه کردن؛ سرم رو انداختم پایین و با سرعت دویدم سمتش.

یه دفعه دیدم سینه ام داغ شد!! سرم رو بالا کردم دیدم عصاشو مستقیم گرفته جلوش و ته عصا رو گذاشته رو سینه ام: کجا می دویی بغل من بچه نُنُر!؟

چشمام قرمز شده بود بهش گفتم عموجون میخام بیام سرم رو بذارم رو شونه هاتون و های های گریه کنم. گفت:  لازم نکرده! می زنی تموم لباسام رو دماغی می کنی!

گفتم:  آخه عمو! من باید یه جا درد دلمو بگم و خودم رو تخلیه کنم یا نه؟

گفت:  مگه من تخلیه گام! نادر تو چه عادت مزخرفی داری می خوای گریه کنی حتما باید رو یکی ولو شی! خب همونجا که هستی خوبه دیگه.

منم همون جا تو فاصله دو متریش شروع کردم به گریه کردن. وسطای گریه هام یواشکی نیگاش کردم دیدم همینطوری ابروهاش رو داده بالا و زل زده بهم و هیچ حرکت خاصی نمی کنه. منم شدت گریه ام رو بیشتر کردم تا شاید کمی دلش برام بسوزه و حرفهام رو گوش کنه.

بلند بلند نعره می زدم و دهنم رو قد یه نعلبکی باز کرده بودم به حدّی که غذایی که ظهری خورده بودم از ته معده ام معلوم می شد. آب از لب و لوچه و دکّ و دماغم آویزون شده بود... جیغ می زدم و پا می کوبوندم!

یه دفعه دیدم قیافه عموم مچاله شده! ... اَه...اَه...اَه... بس کن حالمو بهم زدی.. مرده شور قیافت رو ببرم... این چه وضع گریه کردنه! ... گریه ات هم به آدمها نرفته... شدی عین میمونهای باغ وحش!

...گریه ام بند اومد..عصبانیت کل وجودم رو گرفته بود..

من داشتم با تموم احساسات گریه می کردم و عموم داشت به حالت چِندش بهم نیگاه می کرد.

به حالت قهر رفتم کنار پنجره... احساس کردم احمق ترین آدم رو زمینم. چند لحظه ای سپری شد. بدون اینکه بهش نیگاه کنم، پشت پشت رفتم رو به دیوار زل زدم به قاب عکس روی اون.

چند دقیقه ای در سکوت محض گذشت...صدایی از عموم در نیومد...مطمئن شدم عموم از رفتارش پشیمون شده و خجالت کشیده و برای همین به فکر فرو رفته و ساکت شده.

لبخندی کنار لبم کاشتم و با غرور یواشکی پشت سرم رو نیگاه کردم دیدم عموم راحت و آروم روی صندلیش خوابش برده... انگار نه انگار که من اومدم و ناراحتم و گریه کردم و...

از عصبانیت مثل گوجه، قرمز شده بودم.دلم بدجوری برای مادرم تنگ شده بود لااقل اون ...