ما هر دو روی یک شاخه بودیم
(محتوای این داستان جدیدی که نوشتم سیاسی- اجتماعی است. برای تکمیل بحث حتما به اولین نظر در قسمت نظرات مراجعه کنید)
باد توی باغ انار پیچید و دو اناری که یکی بزرگ و قرمز و دیگری کوچک و صورتی روی یک شاخه کنار هم بودند رو تکون داد. انار بزرگه به انار کوچیکه گفت: خوش بحال من، وقتی ما رو چیدند و بردند توی شهر، من رو آدمهایی که تو خونه های مجلل زندگی میکنند میخرند و تو رو یکسری آدمهای بدبخت بیچاره که تو خونه های تنگ و تاریک زندگی میکنند.
انار کوچیکه گفت: ما هر دو روی یک شاخه بودیم اما تو بزرگ و قرمز شدی و من کوچیک و رنگ پریده. اگر تو جلوم نبودی و مسیر نور خورشید و مواد غذایی رو برام نمیگرفتی منم الان هم اندازه و همرنگ تو بودم. آره راست میگی خوش به حال تو...تو همین الان هم مورد توجه و نگاه آدمهایی هستی که از زیر این درخت رد میشند.

یک ماه بعد...محل تجمع زباله های شهر
پوست انار کوچیکه صدا میزنه: آهای...با توام پوست انار!!...تو همون همنشین من بر روی اون شاخه درخت باغ نیستی !؟
پوست انار بزرگه میگه: تویی...همسایه کوچیک من...؟ عجب دنیاییه!...فکر نمیکردم روزی دوباره تو رو ببینم. / پوست انار کوچیکه میگه: آره خودمم...وقتی ما رو از روی درخت چیدند، من و تو از هم جدا شدیم...تورو به مغازه های بالاشهر بردند و منو به پایین شهر...بگو ببینم سرنوشتت چی شد؟
پوست انار بزرگه میگه: منو خدمتکار یکی از خونه های مجلل خرید و به یه خونه خیلی بزرگ برد. چند روزی در یخچال کنار صدها میوه جورواجور بودم...میوه های گرون قیمتی که اصلاً به من اعتنایی نمیکردند...پس از چند روز که نیمه گندیده شدم افتادم بدست صاحبخونه...اونم نصف منو خورد و بقیه ام رو محکم پرت کرد توی سطل آشغال...الانم که اینجا کنار توام....تو چی رفیق قدیمی؟ سرنوشت تو چی شد؟
پوست انار کوچیکه گفت: من رو به یه مغازه محقر پایین شهر بردند. هیچکسی منو از بین انارهای دیگه سوا نمیکرد و نمیخرید... تا اینکه غروب زن فقیری، من و چند تا از انارهای کوچیک و همشکل خودم رو نصف قیمت از مغازه دار خرید و به خونه برد...خدا میدونه بچه های اون خونه چقدر از دیدن ماها خوشحال شدند و بالا و پایین پریدند...آخر شب مادره ماها رو توی یه سینی گذاشت و اورد وسط اتاق...همه بچه ها جمع شدند و ما رو با ذوق و شوق فراوون خوردند.
وای که چه لذتی داشت وقتی در دهان پسر کوچیکه خونه بودم. اونوقت که با خوشحالی میگفت: چقدر خوشمزست مامان جون... کم کم داشت مزه انار فراموشم میشد !






