رسالت  امام خمینی (ره)

در شرق تهران میدانی است که خیلی از آدم ها صبح ها حرکتشون رو به سمت اداره، کارخانه، دانشگاه، بازار از این میدون شروع می کنند. میدونی به نام میدون رسالت.

اگر بخوای از (میدون) رسالت به (میدون) امام خمینی بری یه خط مستقیم اتوبوس است که می شه از اون خط استفاده کرد. برخی از مردم شهر من فکر می کنند، ماشینهای رسالت.امام خمینی، فقط تا (میدون) امام حسین(ع) میرند برای همین از رسالت که سوار می شند ایستگاه امام حسین(ع) پیاده شده بقیه اش رو با مترو زیرزمینی می رند.

دیروز به یکیشون گفتم: آقا این خط رسالت امام خمینی است... از رسالت شروع شده تا خود امام خمینی میره، چرا امام خمینی نرسیده، وسط راه پیاده می شید و بقیه اش رو زیرزمینی می رید؟ شما می تونید با همین خط به مقصد خودتون برسید. گفت نه داداش... من می خوام برم (میدون) آزادی... برای همین امام حسین(ع) پیاده میشم. بعد لبخندی کنار لبش کاشت وگفت: برای رسیدن به آزادی باید از انقلاب گذشت ...

گفتم: بله ... البته قبلش باید از (میدون) فردوسی که ذخیره و پشتوانه ادب و فرهنگ ماست بگذری و بعدش هم از (چهارراه) ولیعصر...همون چهارراهی که دست راستی ها راه ولیعصر رو می رند و دست چپی ها راه آهن رو.

گفت: ببین... چاره ای نیست، بالاخره برای رسیدن به آزادی باید از خیلی چیزها بگذری... فردوسی... انقلاب... ولیعصر...

گفتم: خب معلومه..برای رسیدن به آزادی ای که در غربِ (تهرون) است باید از اینها گذشت...تقصیر از خودمونه که آزادی رو فقط در غرب نامگذاری کردیم. اونوقت به مردم گفتیم برای رسیدن به آزادی باید تا غرب بری... و الا ما می تونستیم آزادی رو در امام حسین، رسالت، شهدا، هفت تیر، انقلاب و... نامگذاری کنیم... اونوقت برای رسیدن به آزادی نیازی نبود راه غرب رو انتخاب کنیم و تا غرب بریم !

ابروهاش رو بالا برد و سری تکون داد و گفت: «فهمیدم میخای چی چی بگی». این بار نوبت من بود که لبخندی از روی رضایت گوشه لبم بکارم.

پیشنهاد شما به این جوان چیست !؟

در پست قبلی بیشتر دوستان تاکید داشتند که دختر و پسر از لحاظ اخلاقی و اعتقادی باید هم کفو و مشابه همدیگه باشند. خب بحث رو طبق گفته خودتون جلو می برم.

فرض کنید دختر یا پسر جوانی وجود داره که از لحاظ اعتقادی و اخلاقی در سطح پایینیه و اعتقاد کمی به بسیاری از پایه های دین و مذهب مثل نماز و روزه و حجاب داره. این جوان پس از جستجو برای یافتن همسر آینده خود با دو نفر با ویژگی های متفاوت مواجه میشه که هر دو حاضر به ازدواج با وی هستند : یکی مثل خودش بی اعتقاد و دیگری مومن و با تقوا.

دو دسته مشاوره به این جوان داده می شه:

دسته اول روانشناسان و کارشناسان مسائل خانواده هستند که به این جوان می گویند تو باید با هم کفو خودت در مسائل اخلاقی و اعتقادی ازدواج کنی. یعنی اصل مشابهت خُلقی بهت میگه با کسی ازدواج کن که مثل خودت فکر میکنه مثل خودت به زندگی نگاه میکنه. با کسی که در جای جای زندگی زناشویی با تو تفاهم داره. اگر تو با یه نفر معتقد و مذهبی که هیچ سنخیتی با حال و هوا و اعتقادات و باورهای تو نداره ازدواج کنی، چون نقطه مشترکی با هم ندارید، هر روز دعواتون شده و تمام ساعات زندگی برات عذاب آور میشه. اون موقع است که طلاق رو تنها راه نجات خودت میدونی. پس بهتره با نفر اول ازدواج کنی. 

دسته دوم کارشناسان دینی در مسائل خانواده هستند که به این جوان می گویند: ائمه معصومین فرمودند: «ملاک ازدواج، تقواست»، یا که فرمودند:«ازدواج کن ولی بر تو باد که با فردی دیندار (و با اخلاق نیک) ازدواج کنی» پس در انتخاب همسر دنبال کسی بگرد که از لحاظ ایمانی از تو یه پله بالاتر باشه. همسر به شدت در زندگی تو و فرزندان آینده ات اثرگذاری داره. پس همسر باتقوا رو انتخاب کن تا تو رو در معنویات بالا ببره و یک زندگی ایمانی و عاقبت به خیر شدن رو برات رقم بزنه و فرزندان صالحی را برای تو تربیت کنه. از طرفی انتخاب همسر بی تقوا تو رو در مسیر اشتباهی که در زندگیت انتخاب کردی، ثابت قدم کرده و خانه آخرتت رو خراب میکنه و فرزندانی بی نماز برات تربیت می کنه. پس بهتره با نفر دوم ازدواج کنی. 

شما دوست خوبی که در پست قبلی اومدی اینجا و از هم کفوی اعتقادی گفتی... حالا به این جوان سرگردان چه پیشنهادی میدی؟

 

ازدواج خَلق ها، ازدواج خُلق ها یا ازدواج قلب ها

هم کفو بودن دختر و پسری که  قصد ازدواج با یکدیگر را دارند تقریباً مورد پذیرش همه است. این هم کفوی مانند مثلث دارای سه ضلع است: خَلقی، خُلقی، قلبی.

خَلقی یعنی اینکه از لحاظ مادی و ظاهری هم کفو باشند. یعنی سطح اقتصادی دختر و پسر تقریباً مانند هم باشد و از نظر قد و وزن و ظاهر به هم مشابهت نسبی داشته باشند. خُلقی یعنی اینکه از لحاظ اعتقادی، اخلاقی، فکری و تحصیلاتی تقریباً در یک طبقه باشند. قلبی یعنی اینکه قلبهایشان به همدیگر ممزوج بوده و رابطه عشق و محبت و تمایل به یکدیگر بین آنان جاری باشد.

تا اینجای بحث چندان مخالفتی وجود ندارد و نوعی توافق همگانی بین همه افراد وجود دارد. اما قلب داستان شیرین ازدواج از زمانی به تپش می افتد که در دالان پر پیچ و خم زندگی، پای انتخاب تنها یک گزینه پیش می آید.

ممکن است دختر و پسری شدیداً عاشق و دلداده یکدیگر باشند و چنان این علاقه و عشق شدید باشد که تمام ساعات زندگیشان در یاد همدیگر سپری شود؛ اما این دو نفر از لحاظ خُلقی مشابهتی با هم نداشته باشند. مثلاً یک دختر خیلی مذهبی، عاشقِ پسری غیرمعتقد شده، یا پسری با تحصیلات بالا دلداده و مجنون دختری با تحصیلات پایین شده باشد. تکلیف چیست؟ آیا باید گوش به نوای عشق داد و وصال را برگزید یا باید تنها به علت هم کفو نبودن عطای عشق را به لقایش بخشید؟ اگر شرائط بگونه ای باشد که دختر یا پسر مجبور به انتخاب تنها یک گزینه باشد، آن کدام است؟ ازدواج خُلقها یا ازدواج قلبها ؟

حال ممکن است دختر و پسری شدیداً عاشق همدیگر باشند، ولی از لحاظ خَلقی و اقتصادی به هیچ وجه مانند هم نباشند. آیا شما این ازدواج را مناسب می دانید؟ و یا اینکه اگر از لحاظ خُلقی و اعتقادی و فکری هم کفو هم باشند، هر دو هم اخلاق و هم اعتقاد، اما از لحاظ خَلقی و ظاهری و اقتصادی تناسبی بینشان نباشد، یکی پولدار یکی بی پول، یکی زیبا یکی زشت، انتخاب درست برای این دختر یا پسر کدام است؟

در مواقعی که دختر و پسری مجبور به انتخاب یک نوع از انواع هم کفوی ها باشد، یا مجبور به بها دادن بیشتر به یک نوع هم کفوی باشد، اولویت با کدام ضلع مثلث هم کفوی است؟ کدام یک در بقا و دوام و شیرینی زندگی موثرتر است؟ آیا عشق می تواند جای خالی هم کفوی اعتقادی، فکری و یا ظاهری را در بلندمدت پر کند و در آینده بواسطه این عشق هم کفوی ها ایجاد شود؟ بالعکس چی؟ آیا هم کفوی های خَلقی و خُلقی می تواند در بلندمدت به ایجاد عشق منجر شود؟

تفکر بر روی چنین سوالاتی و کامنت گذاشتن برای چنین پستی گرچه سخت و دشوار است، ولی ما را به یک خودباوری و خودشناسی می رساند که مافوق تصور است. انتخاب با شماست! من خواستم با این پست ذهنتان را میزبان تفکری عمیق کنم، شما نمی خواهید وبلاگم را مهمان نظری دقیق کنید؟

 

اسیر چشم هایت شدم

دم غروب توی اتوبوس اتفاقی دیدمش. سخت شناختمش، از دوستان قدیم دوران مدرسه ام بود. کلی باهم حال و احوال کردیم. وقتی پیاده شدیم فهمیدم تا یه جایی با هم هم مسیریم. پیاده دوتایی راه افتادیم و شروع کردیم به صحبت. وقتی فهمیدم اون خیلی وقته درس رو ول کرده و الان کارگر روزمزد یک کارگاه تراشکاری شده تصمیم گرفتم خیلی از خودم و دانشجوییم براش نگم.

توی راه بهم می گفت محل کارش خیلی دوره و صبحها ساعت هفت میزنه بیرون تا نزدیک غروب یه سره تراشکاری میکنه. چشمهاش خیلی خسته بودند و لبهاش بخاطر روزه بدجوری خشکی زده بود. توی این گرما روزه گرفتن و کاری مثل تراشکاری خیلی مردونگی میخواد. خواستم بحث رو عوض کنم

گفتم: «پاکستان رو دیدی چقدر سیل اومده و زن و بچه آواره شدند. وظیفه ما مسلمون ها چیه؟ کنار گوشمون مسلمونا غذا برای خوردن و جا برای خوابیدن ندارند و در اوج بدبختی زندگی می کنند و ما اینقدر راحتیم و عین خیالمون هم نیست.» خلاصه کلی براش منبر رفتم و حرف زدم که همه ما نسبت به مسلمونهای پاکستان وظیفه داریم و نباید بیخیال باشیم.

از راه رفتن سنگینش معلوم بود خیلی خسته است. تمام مسیر راه، ساکت به حرفهام گوش می داد و حرفی نمی زد. نفهمیدم چرا ساکته. بخاطر خستگی کارش بود یا اصلاً اعتقادی به حرفهام نداشت.

یه دفعه به مسجدی رسیدیم که جلوی درش یه صندوق جمع آوری کمکهای مردمی برای پاکستانی ها گذاشته بودند. دست کرد توی جیبش و پولهاش رو بیرون اورد و شمرد هفده هزار تومن جدا کرد. گفتم: «جو گیر شدی از حرفهام ...نه؟»

چشمهای خسته اش رو بهم دوخت و گفت: «نه داداش ... دیشب که توی تلویزیون نشون داد این مردم بیچاره چی دارند می کشند، دلم کباب شد، یه لحظه گفتم اینا هم مثل خواهر برادرهای خودم می مونند چه فرقی داره. نیت کردم هرچی امروز سر کار دشت کردم کامل براشون توی این صندوق بندازم. این هفده هزار تومن هم کل درآمد امروز من از صبح تا الانه»

بعد دستهای زخم وذیلیش رو که حکایت از سختی کارگری هاش داشت برد سمت صندوق و پول رو انداخت توش و دستاش رو به یه بوسه مهمون کرد.

اشک چشمهام رو گرفته بود و بغض گلوم رو. ماتم برده بود. نگاهم به چشمهای قرمز و ورم کرده اش گره خورد. انگار چشمهام بهشون زنجیر شده بود. ته دلم یواشکی گفتم: «شیعه واقعی امثال تو هستند که مثل مولامون علی بدون منت و توقع به فکر هم نوعهاشونند نه امثال من» به خودم نهیب زدم: «کجایی پسر! دوصد گفته چون نیم کردار نیست.»

 

کاش دستم در دست تو بود

 

(مثل آنایی نباش که) بدون عمل صالح به آخرت امیدوارند و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازند. در دنیا چون افراد زاهد سخن می گویند و در رفتار همانند دنیاپرستان رفتار می کنند ... دیگران را پرهیز می دهند ولی خود پروا ندارند ... نیکوکاران را دوست دارند اما رفتارشان را ندارند، گناهکاران را دشمن می دانند ولی خود یکی از گناهکاران هستند ... در سلامتی مغرور و در گرفتاری ناامید هستند.

(مثل آنایی نباش که) چون کار کنند در آن کوتاهی کنند و چون چیزی را بخواهند در آن زیاده روی کنند، چون در برابر شهوات قرار گیرند گناه را انتخاب می کنند و توبه را به تاخیر می اندازند ... عبرت آموزی را مطرح می کنند ولی خود عبرت نمی گیرند، در پند دادن مبالغه می کنند ولی خود پند نمی گیرند.

(مثل آنایی نباش که) سخن بسیار می گویند ولی رفتار خوب اندک دارند، برای دنیای زودگذر تلاش و رقابت دارند ولی برای آخرت جاویدان آسان می گذرند، سود را زیان و زیان را سود می بینند، از مرگ می ترسند ولی فرصت را از دست می دهند، گناه دیگری را بزرگ و گناهان بزرگ خود را کوچک می بینند، طاعت دیگران را اندک و طاعت خود را بزرگ می دانند.

(مثل آنایی نباش که) مردم را سرزنش می کنند اما خود را نکوهش نمی کنند و با خود ریاکارانه برخورد می کنند ... به نفع خود و به زیان دیگران حکم می کنند ولی هرگز به نفع دیگران و به زیان خود حکم نمی کنند ... حق خود را کامل می گیرند و حق دیگران ر ا کامل نمی دهند، از غیرخدا می ترسند و از پروردگار خود نمی ترسند!!

(دوستان حتما اولین نظر از قسمت نظرات را مطالعه فرمایند)