اسیر چشم هایت شدم
دم غروب توی اتوبوس اتفاقی دیدمش. سخت شناختمش، از دوستان قدیم دوران مدرسه ام بود. کلی باهم حال و احوال کردیم. وقتی پیاده شدیم فهمیدم تا یه جایی با هم هم مسیریم. پیاده دوتایی راه افتادیم و شروع کردیم به صحبت. وقتی فهمیدم اون خیلی وقته درس رو ول کرده و الان کارگر روزمزد یک کارگاه تراشکاری شده تصمیم گرفتم خیلی از خودم و دانشجوییم براش نگم.
توی راه بهم می گفت محل کارش خیلی دوره و صبحها ساعت هفت میزنه بیرون تا نزدیک غروب یه سره تراشکاری میکنه. چشمهاش خیلی خسته بودند و لبهاش بخاطر روزه بدجوری خشکی زده بود. توی این گرما روزه گرفتن و کاری مثل تراشکاری خیلی مردونگی میخواد. خواستم بحث رو عوض کنم
گفتم: «پاکستان رو دیدی چقدر سیل اومده و زن و بچه آواره شدند. وظیفه ما مسلمون ها چیه؟ کنار گوشمون مسلمونا غذا برای خوردن و جا برای خوابیدن ندارند و در اوج بدبختی زندگی می کنند و ما اینقدر راحتیم و عین خیالمون هم نیست.» خلاصه کلی براش منبر رفتم و حرف زدم که همه ما نسبت به مسلمونهای پاکستان وظیفه داریم و نباید بیخیال باشیم.

از راه رفتن سنگینش معلوم بود خیلی خسته است. تمام مسیر راه، ساکت به حرفهام گوش می داد و حرفی نمی زد. نفهمیدم چرا ساکته. بخاطر خستگی کارش بود یا اصلاً اعتقادی به حرفهام نداشت.
یه دفعه به مسجدی رسیدیم که جلوی درش یه صندوق جمع آوری کمکهای مردمی برای پاکستانی ها گذاشته بودند. دست کرد توی جیبش و پولهاش رو بیرون اورد و شمرد هفده هزار تومن جدا کرد. گفتم: «جو گیر شدی از حرفهام ...نه؟»
چشمهای خسته اش رو بهم دوخت و گفت: «نه داداش ... دیشب که توی تلویزیون نشون داد این مردم بیچاره چی دارند می کشند، دلم کباب شد، یه لحظه گفتم اینا هم مثل خواهر برادرهای خودم می مونند چه فرقی داره. نیت کردم هرچی امروز سر کار دشت کردم کامل براشون توی این صندوق بندازم. این هفده هزار تومن هم کل درآمد امروز من از صبح تا الانه»
بعد دستهای زخم وذیلیش رو که حکایت از سختی کارگری هاش داشت برد سمت صندوق و پول رو انداخت توش و دستاش رو به یه بوسه مهمون کرد.
اشک چشمهام رو گرفته بود و بغض گلوم رو. ماتم برده بود. نگاهم به چشمهای قرمز و ورم کرده اش گره خورد. انگار چشمهام بهشون زنجیر شده بود. ته دلم یواشکی گفتم: «شیعه واقعی امثال تو هستند که مثل مولامون علی بدون منت و توقع به فکر هم نوعهاشونند نه امثال من» به خودم نهیب زدم: «کجایی پسر! دوصد گفته چون نیم کردار نیست.»