این پست قدیمی ولی دوست داشتنی را دوباره آپ کردم. به نظرم در این شبهای سرد زمستانی لازمه یک قدم نزدیکتر بیاییم!!

نگاه اول: اتاق تاریک بود. دختر آهسته از رختخواب بلند شد. به ساعت روی میز نگاهی انداخت. ساعت یک ربع به دوازده شب بود. رفت کنار پنجره و از پشت شیشه زل زد توی خیابون. برف کل خیابون رو پوشونده بود و زیر نور زردرنگ چراغ خیابون بارش آهسته برف کاملاً معلوم بود. سکوت زیبا و عجیبی همه جا رو گرفته بود. درختان و شمشادهای کنار پیاده رو زیر برف مخفی شده بودند و هیچ چیزی از اونها مشخص نبود. آرامش خیابون بدجوری دل رو نوازش می داد.

نفس دختر، دایره ای از بخار روی شیشه درست کرده بود. دختر به کنار پیاده رو نگاه کرد. یک مرد توی سطل زباله دنبال قوطی ها و آشغالهای بدرد بخور می گشت. کلاه سفیدی به سر داشت و دوتا دستکش زردرنگ توی دستاش بود. بخار نفسش توی سرمای هوا از دور معلوم میشد. کیسه مشکی بزرگی به پشتش انداخته بود و چند وقت یکبار دستاش رو سمت دهنش می برد و با بخار نفسش اونها رو گرم می کرد. یکم توی سطل رو گشت و وقتی چیزی گیر نیاورد .. ناامیدانه از اونجا دور شد. خیابون همچنان ساکت بود و هیچ ماشینی از اون رد نمی شد. بارش برف خیلی آروم و آهسته ادامه داشت.

دختر آروم از اطاق خوابش رفت بیرون. چراغ آشپزخونه روشن بود. مادر داشت لباسها رو توی ماشین لباسشویی می انداخت... رفت نزدیکتر...با صدای آهسته گفت: مامان... مامان!

مادرش برگشت و آروم گفت: هنوز بیداری؟ چرا نخوابیدی دخترم؟//دختر تو چشمهای مادرش نگاه کرد و  لبخندی از ته دل! به صورت مادرش زد. مادرش گفت: چی شده؟// دختر گفت: مامان! امشب حال عجیبی دارم. می دونی چیه؟ دارم فکر می کنم چقدر نعمت تو زندگی منه و من قدر اونها رو نمی دونم. اینقدر روزها و شبهایی بیادش که من پیش شما دیگه نباشم. حیف نیست تا پیشتون هستم بهتون لبخند نزنم و از دیدنتون ذوق نکنم؟ نمی دونی این لبخند چقدر برای من شیرینه... از هر شیرینی که تا حالا خوردی شیرین تره./ مادر همینطوری مونده بود که چی جواب بده...دختر دوباره رفت پشت پنجره اتاقش؛ مرد دیگه کنار سطل زباله نبود. دختر اون شب تا دیروقت پشت پنجره نشسته بود و به خودش و زندگیش فکر می کرد و ...

نگاه دوم: قطرات آب از سقف خونه توی کاسه می چکید. پسرکوچولو اومد جلو و گفت: بابایی! امروز توی مدرسمون بچه هامون همه، از چیزایی که برا عیدشون خریده بودند حرف می زدند.. بابا برام لباس نمی خری..هفته بعد عیده ها.../ مرد که رنگی به رخساره نداشت، پسرش رو روی پاش نشوند و کمی نوازشش کرد و گفت: چرا نخرم پسرم؟ لباس عید رو که حتما برات می خرم. حالا پاشو برو بخواب دیروقته...پاشو باباجون. 

مرد پا شد و سمت جالباسی دم در رفت و شروع به لباس پوشیدن کرد.. زن با صدای آهسته گفت: کجا میری؟ ساعت یازده شبه./ مرد گفت: امروز چیز بدرد بخور زیادی پیدا نکردم باید یک چیزی فردا ببرم بفروشم یا نه.. یکسر میرم بیرون الان بر میگردم.

کلاهش رو به سرش گذاشت.. دوتا دستکش زردرنگی که زنش براش بافته بود رو دستش کرد.. کیسه مشکیش رو برداشت و از در بیرون رفت. رد پای مرد توی برفهای خیابونها اصلا خودشون رو نشون نمی داد! انگار هیچ کسی از آنجا عبور نکرده است.