وبلاگهای رنگارنگ
(علیرضا و احسان و حامد هر سه وبلاگ نویس هستند و هرکدوم یک وبلاگ پربازدید و قوی دارند.)
علیرضا: بچهها داشتم فکر میکردم، وبلاگ نویسی توی این دوره برای ماها که به ظاهر دغدغه مند هستیم فرصت خوبیه برای کار فرهنگی کردن و دفاع از حقیقتی که بهش معتقدیم. احسان: خب مگه الان چیکار داریم میکنیم؟ خدارو شکر وبلاگهای هر سه مون پربازدیده و همه مون خیلی قوی مطلب مینویسیم. حامد: آره ولی فکر کنم علیرضا چیز دیگه ای میخواد بگه.
علیرضا: می دونی بعضی از وبلاگها رو کسانی مینویسند که خیلی به چیزهایی که ما اعتقاد داریم معتقد نیستند یا که خبر ندارند. مثلاً اینقدر وبلاگ وجود داره که توش عکسهای آنچنانی دختر پسرها رو گذاشتند و شدند کلوپ رفیق بازی. برخی ها هم وب نویسی براشون دفتر خاطره نویسیه. خب اینها فرصت خوبیه برای جذب و کار فرهنگی کردن، ولو به اندازه یک پست کوتاه و آموزنده . میدونی چقدر جوان و نوجوان توی این وبها چرخ می زنند. چه فرصتی بالاتر از این؟ این یک فرصت استثناییه!

حامد: میگی چیکار کنیم میخوای بریم وبلاگهاشون براشون حدیث کامنت بذاریم و موعظه کنیم و البته چشمهامون هم ببندیم که به عکسهای آنچنانی وبشون نیوفته. باباجون اینا یکبار بیاند وبلاگ من و تو ببینند یک عکس حضرت آقا و حرم امام رضا و سجاده و... گذاشتیم، بدون اینکه یک خط از مطلبمون رو بخونند صفحه وبلاگ رو می بندند و میرند. مشتری وبلاگ ماها جوانهای امثال خودمونند نه جوانهای اون تریپی. احسان: تازه اگرم نظر مخالف بذارند باید باهاشون بحث کنی و اونوقت نظرات وبلاگ جدلی میشه. وبلاگ که جای نهی از منکر نیست.
علیرضا: خب اینکه خودمون برای همفکرهامون دایم پست بنویسم و اونا بیان نظر بدند و بعدش ما بریم وبشون نظر بدیم که حسنی نداره. پس افسر جنگ نرم بودن چه فایده داره وقتی فقط توی میدون و خونه خودت رجز بخونی و از رهبر و ولایت دفاع کنی. این مثل از این جیب به اون جیب ریختنه. بازدیدکنندگان ما که همگی این حرفها رو قبول دارند مهم اینه که وب نویسی ما اونایی رو که این حرفها رو قبول ندارند کمی متوجه و آگاه کنه. ما که نمی تونیم این جوانها رو توی پایگاه بسیج جمعشون کنیم و درس اخلاق بذاریم. مهم اینه که از این فضای مجازی که این همه جوان توش سیر می کنند استفاده کنیم و چهارتا مطلب بنویسیم که براشون مفید باشه.
احسان: چی میگی علی؟ اگه منظورت با منه که عکس آقا و اون تسبیح رو از بالای وبلاگم بردارم. اشتباه کردی داداش. امروز به بهونه جذب جوانها و جنگ نرم میگی اینکارو بکنم حتماً فردا هم میگی عکس قلب شکسته و یک چشم خیس دخترونه بذارم تو وبم که که چی بشه، چهارنفر جذب بشند و مطالبم رو بخونند و کمی آگاه بشند. نه آقاجون من این کارو نمیکنم.
حامد: آره علی، منم مثل احسان حاضر نیستم. خب عوضش ما می تونیم مطالبی رو بنویسیم که نقطه ضعف بچه حزب اللهی هاست، ماها هم که خودمون کلی نیاز به ارشاد و تذکر داریم. اینطوری هم تذکری برای خودمونه که خطا نریم، هم وظیفه وب نویسی رو ادا کردیم و هم نیازی به جذب جوانهای اون فرمی نداریم و دیگه نگران نیستیم که صفحه وبلاگ ماها رو تا باز نکرده ببندند و برند.
علیرضا: چی بگم والله؟ اینکه ما توی جاده خودمون برونیم و اون جوونها توی جاده خودشون کاری هم به کار هم نداشته باشیم...نمی دونم . . . فقط حس میکنم وظیفه ماها بالاتر از این حرفهاست.
