نذرت قبول
یکی داد زد: «نثار حضرت سیّدالکریم صلوات». جمعیت یکصدا با هم صلوات فرستادند.
مرد خودش رو به زور از لای جمعیتِ دم در کشید توی حرم. آبهای کف صحن از بین شکافهای کفشش رد شده بود و پاش رو قلقلک می داد. آروم و آهسته از کنار دیوار رفت انتهای صحن، یه گوشه خلوت ایستاد. کبوترهای حرم از بالای سرش این ور و اون ور می رفتند. پیراهن کهنه اش از اشک صورتش خیس شده بود.
نگاهی به مناره های بلند صحن انداخت و بعد چشمش رو به گنبد زرد طلایی دوخت و گفت: «السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا». صدای گریه اش بلند شد. چند دقیقه ای حسابی اشک ریخت. نیم نفسی گرفت و با صدایی لرزیده و بریده گفت: «امام رضا جون .. نذر کرده بودم اگه کار گیر بیارم اول بیام حرمت .. آقا ببخشید .. فعلا نمی تونم بیام پابوست .. امام رضا دلم خیلی برات تنگ شده .. به خدا خیلی دستم تنگه، پول ندارم .. بیام مشهد زیارتت آقاجون.»
سرش رو انداخت پایین و همون گوشه صحن، شروع کرد به گریه کردن، طوری که شونه هاش بالا و پایین می شد.
«حسن، پسر کوچیکم مریضه .. خودت شفاش بده .. برای خرج عملش دارم پول جمع می کنم. فعلاً پول ندارم بیام مشهد ... می دونم نذر کرده بودم بیام زیارتت.. اما خودت از من این زیارت رو قبول کن.»

سپس سرش رو بلند کرد و چشمهای خیسش رو دوباره به گنبد زرد دوخت. «یا عبدالعظیم حسنی، چقدر این صحنت مثل صحن سقّا طلایی امام رضا می مونه. سیّدالکریم خودت دعا کن کار جدیدم رونق بگیره، پول جمع کنم برم زیارتِ واقعیِ امام رضا توی مشهد. ایکاش خود آقا، علی الحساب این زیارت رو بجای اون نذره ازم بپذیره.»
دیگه روش نمی شد بیشتر از این توی حرم واسته. پاهای رنجورش رو روی سنگفرشهای حرم کشید و از همون گوشه صحن به سمت در خروجی رفت. تا اومد در خروجی رو ببوسه احساس کرد داره صدایی میشنوه. صدای نقّاره!!! فوراً نگاهش رو دَووند توی صحن.
« اِ... اِ.. شهرری که نقّاره خونه نداره ! یعنی این صدا از کجاست !؟» انگاری فقط خودش این صدا رو می شنید. چشمهاشو دوباره بست و گردنش رو کج کرد و سرش رو به درِ حرم تکیه داد. نقاره ای زده نمی شد اما گویی فرشته ها صدای نقّاره ها را به گوشش رسونده بودند. نقّاره های حرم امام رضا. لبخند رضایت، اشکهای صورتش رو به سمت لَبش سُر می داد.
