کلاغها برایمان خبر آورده بودند که فلان رفیق ما ترک نماز کرده و اهل فسق و فجور شده و از خودش روشنفکر بازی در آورده است.

به خانه اش شدیم بهر ضیافت. چای برایمان آورد خوردیم. میوه آورد خورده هسته اش را به کف اتاق تُف کرده و آشغالش را به سقف شوت. طفلک دم بر نیاورد و هیچی بمان نگفت. دست به آب رفته، برگشته چای دگر خوردیم و طلب غذا نمودیم. طعامی بس لذیذ و هفت رنگ برایمان حاضر کرد. تا ته خوردیم و آروغش را توی صورتش پس دادیم؛ طفلک هیچی بمان نگفت.

اندکی خُسبیدیم و پس از خواب دگربار به دستشویی شده و سپس برگشته برایمان میوه آورد. دوباره هسته اش را به کف اتاق تُف کرده و آشغالش را به سقف شوت. طفلک هیچی بمان نگفت. قصد عزیمت به منزل کرده، برخاسته طلب جامه مان را نمودیم، طفلک دوان دوان لباس ما را آورده، کمکی ساخت تا بَرمان کردیم. سپس تا دم در محترمانه ما را بدرقه کرد.

دست راستمان را تا می شد بالا بردیم؛ نگاهش با دست ما بالا رفت. دستمان را پائین آوردیم؛ نگاهش با دست ما پائین آمد. صدایی شلاقی در خانه اش طنین انداز شد. کشیده ای آب دار نثارش کرده بودیم!!!

طفلک لُپش شده بود مثل لبو . نشیمنگاه به وی کرده و از در خارج شدیم. نعره زد: «چه کردی با من؟»

نیم تنه چرخانده گفتیم:«چه کردیم با تو؟»

گفت:«از صبح تا کنون خوردی و خوابیدی و ****، یک تشکر خشک و خالی که نکردی هِچ، سیلی هم به گوشم می زنی؟»

گفتیم:«سالیان سال است مهمان خدایی و نعمت او خورده ای و از یاری او بهره جسته ای. دو رکعت نماز بهر تشکر خوانده ای؟ سیلی گناهانت هم که تمامی ندارد. عمری با خدا چنین رفتار نمودی، یک نیمروز نیز بندة خدا با تو چنین کرد. چه ایرادی دارد!!؟»

کمر صاف کرده و راست شکممان را گرفته و رفتیم. طفلک سر جایش خشک شده بود. کمی که دورتر شدیم گفتیم:«عزیزم فردا صبح دوباره خدمت می رسیم.»