آبادان عسلی!!
(کی باورش میشد بیست سال بعد از اینکه از آبادان منِ زخمی رو آوردند بیمارستانی توی تهران، توی یک روز تابستونی به طور اتفاقی، معصومه را پیدا کنم. اونم توی همین تهران بزرگ. دیگه برای خودش بزرگ شده بود و از یتیم خونه جدا شده بود. درست مثل من... اونیکه گذشته ای مثل من داشت و حالا آینده ای مثل من خواهد داشت. کنار من!!)
معصومه شیشه ماشین رو کمی پایین داد و گفت: «سعید! اینقد بوق نزن .. مردم خوابند.»
گفتم: «چندبارش که عیب نداره عزیزم. اینجاهم اتوبانه، کسی خواب نیستش!!! تو کلاه سرت گذاشتی نمی بینی، فقط صدا میشنوی برای همین خوشت نمیاد.. یکم از زیر کلاه نگاه کن، ببین مردم چه جوری دارند ما رو نگاه میکنند.»
گفت: «راست میگی؟ ماشینها دارند نگاهمون می کنند. ساعت یک نصف شبه!» گفتم: «تهران که خواب نداره. آهان ... همین الان یک پرایده کنارمون داره نگاهمون میکنه.» گفت: «از تعجبه! تعجب میکنه چرا تک ماشینه داریم می چرخیم. اگه بابا مامان هامون بودند... داداشم اینا بودند، آبجی اینا بودند الان خیابونها بسته میشد... حالا سعید جان! تو خیابونها و مردما رو ببین برام تعریف کن!!!»
عاشق همین حجب و حیاش بودم. با اینکه آخر شب بود ولی کلاهش رو بالا نمیداد خجالت میکشید با این وضعیت کسی ببیندش.
ادامه داد: «دلم خیلی تنگه سعید! از این همه بی کسی و تنهایی توی این شهر.. دلم هوای آبادان رو کرده! این جنگ لعنتی، همه چیز ما رو گرفت. اون شب که عراقی ها خونه ما رو بمبارون کردند، شما خونه ما مهمون بودید... سر سفره شام بودیم... یادته سعید؟ همه توی یک لحظه شهید شدند. چقد سخت بودش. چقد تلخ و وحشتناک!!»
حالا دیگه به دور میدون آزادی رسیده بودیم... گفتم: «عزیزم!! امشب دیگه به این چیزها فکر نکن. اگه من و تو بیست سی ساله بنده خداییم. خدا قرنهاست که خدایی میکنه. اینقد مثل من و تو رو خدایی کرده که نگوووو. به خودش قسم محاله به فکر ما نباشه. محاله آینده رو برای ما چراغونی نکرده باشه، همین که از اون بمباران تو رو برام سالم نگه داشت، تا آخر عمر مدیونشم. هیچوقت تنهات نمیذارم معصومه... هیچوقت.»
معصومه کمی گوشه کلاهش رو بالا داد و لبخندی بهم زد و گفت: «سعید تو چقدر خوب حرف میزنی.. من عاشق این آرامش تو هستم... فقط میشه بگی تا کی قراره توی این خیابونها بچرخیم؟ .. الان شش ساعته داریم دور تهرون میزنیم. فردا نمیتونیم بیدار شیم... از هواپیما جا میمونیم ها...!»

پام رو روی پدال گاز فشار دادم و گفتم: «مگه میشه صبح خواب بمونیم، ناسلامتی داریم میریم آبادان عسلی!! وقتی رسیدیم، اول میریم سر خاک. میخوام به عمو عبدو و زن عمو قول بدم تا آخر عمر مراقب دخترشون معصومه خانوم هستم. میخوام بهشون قول بدم خوشبختت میکنم.»
معصومه نگاهی به حلقه توی دستش کرد و گفت: «درسته من و تو توی این تهرون هیچکس رو نداریم اما امشب برام بهترین شب بودش. تو منو به آرزوم رسوندی سعیدجان!! بهترین عروسی رو برام گرفتی. همین محضرخونه رفتن، همین آرایشگاه بردن و لباس عروس پوشیدنم، همین آتلیه رفتن و عکس انداختن، همین ماشین عروس خوشگل که الان سوارشیم. همین شام دونفره امشب گوشه یک پارک قشنگ، همین دوردور کردن توی خیابونها. امشب تو جای خالی فامیلهامون رو پر کردی .. ممنونم ازت.»
نگاهش پر از مهر بود و عشق... سرعتم رو کم کردم و یک گوشه خیابون زدم کنار.. پیاده شدم از روی کاپوت ماشین دوسه تا گل قشنگ براش کندم و دوباره سوار ماشین شدم. گلها رو دادم دستش... شیشه ماشین رو بالا زدم، ضبط رو روشن کردم و راه افتادم. امشب شب عروسی ما بود... یک عروسیِ دو نفره!!