سیّد سکوت

در وصف زبان گفته اند که جِرمه صغیر جُرمه کبیر یعنی وزن کم ولی گناه زیاد. برخی بواسطه آن به اعلی اعلیین رسیدند و برخی به اسفل السافلین.

آیت الله فاطمی نیا از قول آیت الله بهاء الدینی نقل کرده اند که ایشان می فرمودند: من نوجوانی بیش نبودم که سیدی در اطراف قم بود که از آنجاکه بسیار اهل سکوت و مراقبه گفتار بود به او می گفتند سید سکوت. این سید کرامات زیادی داشت به حدی که حتی علماء و بزرگان نیز نزد او می آمدند و به او سر می زدند.

آقای فاطمی نیا می گویند روزی از آیت الله بهاء الدینی پرسیدم سرّ این همه کراماتِ سید سکوت در چیست؟

ایشان دستشان را به طرف دهانشان بردند و فرمودند:  درب آتش را بسته بود و چیزی در کَفَش نهاده بودند!

 

پیشنهاد ازدواج به انیشتن!

نقل شده:

روزری یه هنرپیشه زن که معروف و زیبا بوده  به انیشتن یا همان انیشتین نامه می نویسه که: فکرش رو بکن  اگر من با تو ازدواج کنم چقدر عالی می شه فرزندمون زیباییش به من بره و فهم و شعورش به تو .

انیشتن در جواب نامه می نویسه :

از لطف شما متشکرم ولی چقدر افتضاح می شه اگر برعکس این اتفاق بیافته !!!

 

اثرگذاری رسالت ماست

قرن ۲۱ قرن هیاهوی ماهواره ها سایتها و وبلاگهاست. قرن تاثیرگذاری است. همه ادیان فرقه ها مکاتب و ایسم ها در پی تاثیرگذاری بر افکار مردم و جذب آرای آنان هستند. پس چرا من و تو باید در این شلوغ بازار در گوشه ای ساکت به نظاره بنشینیم؟

مایی که حقیقت ناب اسلام در دستانمان است.

پاک و خدمتگذار بودن خوب است ولی در این قرن کافی نیست. واقعیت جهان  مانند آنچه امروز در فلسطین شاهد آنیم و نیز کج فکری های عده ای در داخل (شرحش بماند برای بعد!) همگی معلول اینست که ما این رسالت مهم را به شوخی گرفته ایم.

هر کسی باید به سهم خود کاری کند. با گفتگو   با نامه نگاری   با کتاب و مقاله نویسی   با شعر   با فیلم سازی  و  حتی با وبلاگ نویسی.

دوران جدید دوران حساسی است. اگر بر محیط پیرامونی خود اثر نگذاریم و کاتولوگ هستی را به همه معرفی نکنیم آنوقت آنان هستند که بر ما تاثیر می گذارند.

معنای انتظار حقیقی همین است: پاک باش و خدمتگذار و البته موثر.

 

قبرستان نشینان!

آقا مرتضی

گفته بودی دوبار فیلم از کرخه تا راین را دیده ای و هر دو بار از آغاز تا انجام گریسته ای. به حال مظلومیت بسیجی ها. نمی دانم الان در سال 89 چه حس و حالی داری؟

آقا مرتضی تو که به ابراهیم حاتمی کیا گفته بودی "تو میراث دار امیر اسکندر یکه تاز هستی و من نمی دانم به تو چه بگویم جز اینکه همین طور بمان اگرچه می دانم زیستنی چنین که تو داری، چقدر دشوارست و عجب جراتی می خواهد."

 الان کجایی تا که قلمت نیزه ای به تن های در خواب رفته اهل فرهنگ و هنر متعالی!!! باشد.

آقا مرتضی

دل کاغذها برایت تنگ شده، برای آنکه بر آن بنویسی "زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباترست . . مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریده­اند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود؟ . . و مگرنه آنکه خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود؟ . . اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینان عادات روزمرگی ها را کی راهی به معنای زندگی است؟ اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.. "

آقا مرتضی

دلنوشته هایت هنوز که هنوز است برای ما نسل سومی ها شورآفرین و وجدآور است.

تویی که از عادات روزمره فارغ بودی

تویی که بارها و بارها به شهدا چنین گفتی که:

 "ای شهید ای آنکه بر کرانة ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش"

بگذار

بگذار تنها یک بار من نیز این سخن شیدایی را به تو بگویم:

"شهید سید مرتضی آوینی، ای آنکه بر کرانة ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش"

آقا مرتضی

 دل کاغذها برایت تنگ شده است. مگرنه آنکه دل غافلان انسان نما را چه راهی است به دروازه حقیقت قلم تو.

سکوت امروز تو، پر است از صدای عشق . . صدای سکوتت را می شنوم.

...

گاهی نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است!

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت :
به یاد دارم زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم...

راز یوسف (ع) چه می تواند باشد؟

یوسف نبی (ع) از ته چاه تاریک به صدر تخت پادشاهی مصر رسید. جایگاهی که در آن یوسف (ع) توانست در عین عزتمندی و شهرت به فیض عظیم هدایت انبوهی از خلق خداوند و خدمت رسانی به آنان نائل گردد.

علت موفقیت چه بوده؟ این چه رمز موفقیتی است که در هیچ یک از دست نوشته های روانشناسان و متفکران امروزی یافت نمی شود؟

مگر در این دنیای دون چقدر می توان بالا رفت؟

اگر راز صعود یوسف (ع) در ذهنتان معمایی بزرگ و کلافی سردرگم شده است، کافی است از خدا بپرسید:

خداوندا ! مگر یوسف (ع) چه کرد که توانست از آن چاه تاریک در حالیکه گرسنه و برهنه و تنها بود به چنان عزت و جلالی دست یابد که وصفش زبانزد عالمیان گردد؟

آیا منتظر پاسخ خداوند هستید که رازگشائی نموده و سرّ این موفقیت را بازگو کند؟

به ظاهر جواب این سوال را خداوند کریم در آیه 90 سوره مبارکه یوسف داده است.

آیه را نمی نویسم تا آنکه تشنه لبان حقیقت شخصاً به کنار اقیانوس معرفت قرآن رفته و به دستان خود، خود را سیراب کنند.

البته این درک ناقص من است. نظرات ارسالی شما تکمیل کننده کشف این راز بزرگ است...

 

ما چگونه در مورد دیگران فکر می کنیم؟

زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.


در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد.

 

 

قیمت معجزه

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند.
فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا ...

ادامه نوشته

یک آرزو

یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی …. دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!

پری چوب جادوییش و چرخوند و………
اجی مجی لا ترجی

و آقا ۹۲ ساله شد!

پیام اخلاقی این داستان:
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ، ولی پریها……………. مونث هستند !!!!!!!

نتیجه اخلاقی برای اقایون:
:اگه یه پری جلوتون حاضر شد مواظب ارزوهاتون باشین!

 

راننده تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابون رفت بالا
نزدیک بود که چپ کنه
اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد ، سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد
و گفت: هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه
راننده جواب داد: واقعآ تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم،
آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!


جستجوی افراد

 
با مراجعه به اين موتور جستجو شما مي توانيد با تايپ مشخصات فرد مورد نظر همانند نام و نام خانوادگي به رزومه، آثار، وبلاگ و نوشه هاي فرد مورد نظر در وب دست يابيد

آمار

                                                آمار لحظه به لحظه جهان
 را ميتوانيد در سايت فوق ببينيد.
http://www.worldometers.info/fa

چشم و همچشمی و اثر چرخ دنده ای مصرف

اگر فکر می کنید که چشم و همچشمی مخصوص اخلاق ایرانی هاست و یا تنها برای فرهنگ کوچه بازاری می باشد، سخت در اشتباهید.

در علم آکادمیک اقتصاد نظریه­ای به عنوان "چشم و همچشمی و اثر چرخ دنده­ای مصرف" وجود دارد. این اثر نشان می دهد که افراد جامعه در مورد زندگی و نوع مصرف خود با یکدیگر دارای چشم و همچشمی هستند.

هنگامیکه درآمدها بالا می رود فرد مثلا 6/0 مصرف خود را زیاد می کنند اما هنگامیکه درآمدها پائین می آید بعلت وجود چشم و همچشمی در مصرف، فرد کمتر از قبل مثلاً  3/0 از مصرف خود می کاهد و کاهش درآمد را بیشتر از ناحیه پس اندازها تأمین می کنند.

یعنی شیب تابع مصرف در هنگام افزایش درآمدها بیشتر از شیب آن در هنگام کاهش درآمدهاست. که در حالت نموداری یه شکل چرخ دنده­ای به خود می گیرد.

ضرب المثلهای در حال فراموشی

"آبکش رو نگاه کن که به کفگیر میگه تو سه سوراخ داری"

"آخر شاه منشی، کاه کشی است"

"آدم بدحساب دوبار میدهد"

"آدم خوش معامله ، شریک مال مردمه"

"آسوده کسی که خر نداره...از کاه و جوش خبر نداره"

"آنانکه غنی ترند، محتاجترند"

"آنچه دلم خواست نه آن شد... آنچه خدا خواست همان شد"

" از خر میپرسی چهارشنبه کیه؟"

"اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد"

"امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود آبش خیلی"

"اول بچش بعد، بگو بی نمکه"

"اگر لر به بازار نره بازار میگنده"