آقا مرتضی
گفته بودی دوبار فیلم از کرخه تا راین را دیده ای و هر دو بار از آغاز تا انجام گریسته ای. به حال مظلومیت بسیجی ها. نمی دانم الان در سال 89 چه حس و حالی داری؟
آقا مرتضی تو که به ابراهیم حاتمی کیا گفته بودی "تو میراث دار امیر اسکندر یکه تاز هستی و من نمی دانم به تو چه بگویم جز اینکه همین طور بمان اگرچه می دانم زیستنی چنین که تو داری، چقدر دشوارست و عجب جراتی می خواهد."
الان کجایی تا که قلمت نیزه ای به تن های در خواب رفته اهل فرهنگ و هنر متعالی!!! باشد.
آقا مرتضی
دل کاغذها برایت تنگ شده، برای آنکه بر آن بنویسی "زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباترست . . مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریدهاند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود؟ . . و مگرنه آنکه خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود؟ . . اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینان عادات روزمرگی ها را کی راهی به معنای زندگی است؟ اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.. "
آقا مرتضی
دلنوشته هایت هنوز که هنوز است برای ما نسل سومی ها شورآفرین و وجدآور است.

تویی که از عادات روزمره فارغ بودی
تویی که بارها و بارها به شهدا چنین گفتی که:
"ای شهید ای آنکه بر کرانة ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش"
بگذار
بگذار تنها یک بار من نیز این سخن شیدایی را به تو بگویم:
"شهید سید مرتضی آوینی، ای آنکه بر کرانة ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش"
آقا مرتضی
دل کاغذها برایت تنگ شده است. مگرنه آنکه دل غافلان انسان نما را چه راهی است به دروازه حقیقت قلم تو.
سکوت امروز تو، پر است از صدای عشق . . صدای سکوتت را می شنوم.
...